نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان


نزدیکی چهار راه پسرکی گل فروش توجهم را جلب کرد .که شاخه هایی از گل در دستش بود

وکنار مغازه ای در فکر نشسته بود .با اوارتباط بر قرارنموده وگفتم :

چرا نمی روی گلهایت را بفروشی ؟ گفت :

تا دیروز می فروختم که هزینه درمان خواهرم تامین شود .دیشب حالش بد شد ومرد .؟!

درحالی که قطره ای اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت :

تو می خواستی برای کسی گل بخری  ؟! گفتم :

تا دیروز برای عشقم می خریدم ولی امروز باورم شد که بی وفا است وباید فراموشش کنم ؟!

قطره های اشکهایی که از چشمانش سرازیر بود را با دستش پاک کرد

وشاخه گلی به من داد وگفت  :بگیر ..

باید از نو شروع کنیم .

تو بدون عشقت  ؛ ومن بدون خواهرم  ؟!

http://mehrnoushjamshidi.blogfa.com/




طبقه بندی: ادبی،  اجتماعی، 
برچسب ها: داستان، اجتماعی،  
[ دوشنبه 25 خرداد 1394 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
حتی به کسی دستور ندادم که پیشقدم بقیه شود. خودم را غلتاندم روی سیم خاردارها و خورشیدی‌ها و درد را تحمل کردم و فقط دعا می‌کردم لباس غواصی‌ام زیاد پاره نشود و آن آرپی‌جی زن عراقی بیاید لب سنگر و در تیررس من.که آمد.کلاش را گرفتم طرفش و شلیک کردم و چند جای بدنم گُر گرفت و سوخت و سنگین شدم و با صورت افتادم روی باتلاق... .

به گزارش ایسنا،سردار «حمید حسام» نخستین نویسنده‌ای است که پس از گذشت سال‌ها از دوران دفاع‌مقدس و حماسه فراموش نشدنی شهدا و رزمندگان قلم به دستش گرفته است و غواص‌های عملیات «کربلا۴» را دست‌مایه داستان خود در حوزه خاطره‌نگاری جنگ‌تحمیلی قرار داده ‌است.این کتاب ۱۶ سال پیش منتشر شده است.

کتاب «غواص‌ها بوی نعناع می‌دهند»، روایت داستانی ۷۲ غواص لشکر «انصارالحسین(ع)» استان همدان است که در روز چهارم دی ماه ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی «کربلا۴» حماسه آفریدند. این روایت براساس خاطرات بازماندگان حادثه و شاهدان عینی در قالب داستان به همت حمید حسام در سال ۱۳۷۸ به از سوی انتشارات «صریر» چاپ رسیده است.

اکنون که در فضای آکنده از یاد و نام ۱۷۵ شهید غواص که توسط دشمن طی عملیات «کربلا۴» به اسارت درآمده و با دستان بسته به شهادت رسیده‌اند در میهن هستیم، ایسنا خاطره‌ای غواصان عملیات کربلای ۴ را منتشر می‌کند.

«پنجاه متری می‌شد که زده بودیم به آب.. نور منورهای خوشه‌ای دیگر جلایی نداشتند و داشتند می‌مردند.از زمین و آسمان گلوله سرخ می‌بارید. روی محورهای چپ و راست ما. و آن رو به رو، درست رو به روی ما، سکوتش خیلی مرموز بود. و مرا واداشت حس کنم که منتظرند برویم نزدیک‌تر و آن وقت...


وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: ادبی،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: داستان، شهید، دفاع مقدس،  
[ سه شنبه 5 خرداد 1394 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]


خبرگزاری فارس: این فقط یک شوخی بود!

محمدحسن ابوحمزه در وبلاگ داستان کوتاه کوتاه کوتاه نوشت: آنها دونفربودند، ماهم دو نفر بودیم، من و باقر.

از روز اول آموزش دیده بانی، ناخودآگاه رقیب هم شده بودیم. توی چادر ما قلمرو خودمان را داشتیم و آنها هم. همیشه با خنده و شوخی با هم مبارزه لفظی می‌کردیم، مچ یکدیگر را می‌گرفتیم، بقیه می‌خندیدند. تا روزی که مجید، یکی از رقبای ما بیمار شد، افتاده بود گوشه چادر. ما هم ماجراجو، دوستش را صدا کردیم که:

- چرا به این برادرمون نمی‌رسی، نمی‌تونی بگوما خودمون هواشو داریم.

درعالم رقابت با ما و رفاقت خودشان به او برخورد گفت:

- نخیرم خودم مثل شیربالای سرش هستم چی کارمی‌خواهید بکنید که من نکردم؟

-حداقل از تدارکات کمپوتی چیزی براش بگیر، تیغت نمی‌بره ما بِریم.

حرف تمام نشده بود چون قرقی پرید، پوتین را نصفه و نیمه پوشید از چادر بیرون رفت به طرف چادر تدارکات. چون خمپاره خرجش را آتش زدیم فرستادیم سراغ هدف.

 فاتحانه با دو کمپوپ زیر بغل آمد، انگار سر ماهر عبدالرشید را آورده باشد. باقر دستی روی شکم خود کشید، من آب دهانم را قورت دادم؛ حمید طوری ژست گرفته بود گویی شق القمر کرده است در گرفتن دو قوطی کمپوت ناقابل، از پیرمرد سخت گیر تدارکات.

از راه نرسیده، دست دراز کردم چون دکتری که باید دارو را تائید کند، کمپوت‌ها را گرفتم. زیر و رویش را نگاه کردم، با ناخن کمی از کاغذ آن را خراشیدم . با تأسف سری تکان دادم کمپوت را به سوی باقر گرفتم که چون دستیار اطاق عمل ژست گرفته بود، گفتم:

-کمپوت انجیر، برای این مریض؟


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: داستان، خاطره، دفاع مقدس،  
[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 11:56 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

 


  
قصه گربه
  
تصویر زیر را ببینید و در مورد این تصویر با استفاده از قوه خلاقیت و تخیل

خودتان یک داستان کوتاه چند خطی بنویسد.


(برای بچه های  مهد کودکی و کوچکتر از ۷ سال می توانید از کودک

بخواهید داستان را بگوید و شما برایش بنویسید.) 


این داستان را با ذکر نام و سن برای 
کتابخانه ولایت شهر فرخی بفرستید تا با نام شما


در کتاب داستان کتابخانه ولایت منتشر شود. 
 




طبقه بندی: فرهنگی،  ادبی،  فرخی، 
برچسب ها: مسابقه، داستان، کتابخانه، فرخی،  
[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 07:22 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

دوازدهمین همایش ادبی سوختگان وصل در مقام صبر
 
بسمه تعالی
 
دوازدهمین همایش ادبی سوختگان وصل
در مقام صبر
موضوع : نکوداشت پدران شهدا
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود؛ ولیک به خون جگر شود
 
 
در دو بخش شعر و داستان
مهلت دریافت آثار : اول بهمن ماه 93
زمان برگزاری :  27 بهمن ماه  93
مکان : تالار علامه امینی دانشگاه تهران
 
نشانی : تهران – صندوق پستی 1689 – 13145
شماره تماس و نمابر : 66484522
رایانامه :
sokhteganevasl@gmail.com
 
دفتر ادبیات و هنر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه تهران



طبقه بندی: خبر،  ادبی،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: مسابقه، شعر، داستان، پدر، شهید،  
[ دوشنبه 8 دی 1393 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

نوید اهادیان        

 

 

1

آن روز، دو تا داستان آخری‌ام را كه برای جمیله خواندم، گفت: «مرده شور!» و دومی را گفت: «خاك بر سرت (با كتابی كه دستش بود كوبید توی سرم) چقدر تلخ می‌نویسی! چقدر تلخ!»

یاد قیافة پدرم افتادم. وقتی اولین داستان چاپ شده‌ام را برایش خوانده بودم، مثل قیافة مردی بود كه فرزندش معتاد شده باشد، یا روانی و یا یك چیزی توی این مایه‌ها.

گفت: «می‌گویند نویسنده‌ها عاقبت دیوانه می‌شوند. اما تو كه از همین اول‌ِ كار، افسرده هستی دختر! این چه پایان تلخی است كه برای داستانت گذاشته‌ای؟»

همین شد كه دیگر جرئت نكردم داستانهایم را برای پدرم بخوانم. خودش كه گاهی گوشة كنار، كاغذ پاره‌هایم را می‌دید و می‌خواند، باز، قیافه‌اش توی هم می‌رفت. شبیه آدمهایی می‌شد كه بچه‌‌شان به طریقی تلف شده باشد. داستان «جاودانه» را كه نوشتم، فكر كردم شاهكار شده است. فكر كردم كه آخرش آنقدرها تلخ نیست و با توجه به موضوعی هم كه این داستان داشت، فكر می‌كردم بالاخره یك چیزی نوشته‌ام كه از نشان دادن آن به پدرم نمی‌ترسم. اما وقتی خواند گفت كه چندشش شده است. گفت: «بله، جمله آخرش خیلی تلخ نیست اما در طول داستان، آنقدر تلخی هست كه ... نه تو درست بشو نیستی دختر! این همه موضوع شاد برای نوشتن هست، چرا آنقدر تلخ می‌نویسی؟»

خلاصه این شد كه بلاخره تصمیم گرفتم هر طور شده یك داستان شیرین بنویسم. یك داستان شیرین، به خاطر دل پدرم. و به خاطر كم كردن روی جمیله و همة آنهایی كه از تلخ بودن نوشته‌های من ایراد می‌گیرند.

2


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: ادبی، 
برچسب ها: ادبی، داستان،  
[ پنجشنبه 13 آذر 1393 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

درباره سلمانیها

مارک تواین          

  

همه چیز در حال تغییر و تحول است، جز سلمانیها. روششان و حتی دور و برشان، هیچ یك هیچ‌گاه تغییر نمی‌كنند. تجربه هر كس از یك سلمانی وقتی برای اولین بار به آنجا پا می‌گذارد دقیقاً همان است كه از آن به بعد و تا آخر عمر تجربه خواهد كرد. مثل همیشه، امروز صبح برای اصلاح به سلمانی رفتم. همان‌طوری كه از سمت خیابان مین (Main) به طرف سلمانی می‌رفتم، مردی دیگر نیز از جانب خیابان جونز (Jones) نزدیك می‌شد. همیشه همین اتفاق می‌افتد. بر سرعتم افزودم. اما هیچ فایده‌ای نداشت. درست یك قدم جلوتر از من وارد سلمانی شد. پشت سرش وارد شدم و دیدم كه روی اولین صندلی خالی نشست. این صندلی متعلق به بهترین سلمانی این آرایشگاه بود. همیشه همین اتفاق می‌افتد. نشستم به امید این كه نصیب بهترین سلمانی از میان دو تای باقیمانده شوم. 


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: ادبی،  ادبیات برون مرزی، 
برچسب ها: داستان، مارک تواین،  
[ دوشنبه 3 آذر 1393 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

هر روز عاشورا و هر جا کربلاست. داستان کوتاه زیر نگاهی به این حقیقت دارد و با وام گرفتن از آن موقعیت کوچکی خلق کرده است و البته که آن حقیقت، ابعاد و مصادیقی بزرگتر از این حرفها دارد. این داستان چند سال پیش نوشته شده بود و حالا برای انتشار در «شب نشینی در رجا» بازنویسی شده است.

 

 

کربلا؛ 1375 سال بعد...

محمدرضا شهبازی

 

 

-امشب را فرصت خواسته اند.

حتما برای عبادت!

آری… ولی من که می گویم ترسیده اند امیر. می خواهند در تاریکی فرار کنند. نگهبان‌ها را زیاد کنم؟

احمق! کسی که خون علی در رگهایش است نمی ترسد. این را فراموش نکن.

عمر سعد این جمله را گفت و از جا بلند شد.

پیروزی با ماست، چه امروز چه فردا.

در چهره و صدایش تردیدی پیدا بود که البته از چشم و گوش سرباز دور ماند. سرباز سر تکان داد.

مثل هر سال اجازه می دهیم... بگو عبادت کنند.

عمرسعد بیرون رفتن سرباز را نگاه کرد. سرباز که از در خیمه خارج شد، عمرسعد رفت و روی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشست. کانال ها را بالا و پایین کرد. چیزی پیدا نکرد. پرده خیمه کنار رفت:


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: ادبی، 
برچسب ها: داستان، محرم،  
[ سه شنبه 6 آبان 1393 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic