تبلیغات
نسیم فرخی

نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان

برشی از یک کتاب

۱۵هزار اسیر عراقی در خرمشهر چگونه منتقل شدند؟

خبرگزاری فارس: ۱۵هزار اسیر عراقی در خرمشهر چگونه منتقل شدند؟

همزمان با کامل شدن محاصره خرمشهر نیروها برای وارد خرمشهر شدند. نیروهای دشمن، فوج‌فوج می‌آمدند و تسلیم می‌شدند. حدود پانزده هزار نفر اسیر شدند، فکر می‌کنم بیشتر اسرا را پیاده به پشت خط آوردند.

خبرگزاری فارس - گروه کتاب و ادبیات: سوم خرداد سالروز آزاد سازی خرمشهر یکی از روزهای درخشان در تاریخ معاصر است و یادآوری آن روزها می‌تواند موجب زنده ماندن مردانگی رزمندگان ایرانی شود.

کتاب «از خامنه تا خرمشهر» اثر اسماعیل اسماعیلی مشنقی خاطرات این رزمنده است که در بخشی از آن به روزهای اردیبهشت و خرداد سال 61 اشاره دارد. در این کتاب نگارنده بدون هرگونه سانسور و با صمیمیتی در خورد توجه خاطرات خود را بیان کرده است. در ادامه بخشی از خاطرات این کتاب آمده است.


ادامه مطلب

طبقه بندی: جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس،  
[ یکشنبه 2 خرداد 1395 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
جهیزیه ی فاطمه حاضر شده بود. یک عکس قاب گرفته از بابای شهیدش را هم آوردم. دادم دست فاطمه. گفتم: بیا مادر! اینو بگذار روی وسایلت...
 
شهید برونسی جهیزیه "عروس" یک چیز کم دارد!
 

جهیزیه ی فاطمه حاضر شده بود. یک عکس قاب گرفته از بابای شهیدش را هم آوردم. دادم دست فاطمه. گفتم: بیا مادر! اینو بگذار روی وسایلت.

 

به شوخی ادامه دادم: «بالاخره پدرت هم باید وسایلت رو ببینه که اگر چیزی کم و کسری داری برات بیاره.»

 

شب عبدالحسین را خواب دیدم. گویی از آسمان آمده بود؛ با ظاهری آراسته و چهره ی روشن و نورانی. یک پارچ خالی تو دستش بود. داد بهم. با خنده گفت: «این رو هم بگذار روی جهیزیه ی  فاطمه.»

 

فردا رفتیم سراغ جهیزیه. دیدیم همه چیز خریده‌ایم، غیراز پارچ!

 

 

راوی: همسر شهید عبدالحسین برونسی

 

 

شهدای ایران




طبقه بندی: خبر،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، شهید، دفاع مقدس،  
[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 07:35 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
خاطرات شاعران


«تو هم بدو برو شعر بخوان»
عصمت زارعی

تقریبا دو سال پیش، به مناسبت نیمه شعبان مراسم شعرخوانی برگزار شد که برخی از شاعران از جمله علی‌رضا قزوه حضور داشتند. بعد از مراسم، همه در حیاط مسجد مشغول گپ و گفت و عکس یادگاری و این صحبتها بودند؛ من داشتم برمی‌گشتم که دیدم اطراف آقای قزوه یک خبرهایی هست. و دیدم ایشان با آن هیبت مردانه و ابهت شاعرانه روی زانوهایش نشسته بود و یک پسربچه تقریبا پنج شش ساله داشت برایش شعر می خواند. بعد از این شعرخوانی، 

وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی، 
برچسب ها: خاطره، شاعر، علیرضا قزوه،  
[ چهارشنبه 5 اسفند 1394 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
تا شهدا؛ شهید سیدمهدی غزالی از شهدای لشکر 25 کربلا در عملیات والفجر شش می باشد، مستجاب الدعوه بود و بسیاری از مردم، متوسل به جدش می شدند و حاجت روا می گشتند، مطالب زیر روایاتی از سیره عملی این شهید بزرگوار می باشد که تقدیم مخاطبان می کنیم:

***
مادر شهید می گوید:

نیمه شعبان متولد شد، او را به همین مناسبت "سیدمهدی" نامیدیم.

 بسیاری از افراد محل اگر حاجتی داشتند و یا اگر گره ای به کارشان بود، جدّ سیدمهدی را نذر می کردند و حاجت روا می شدند.

روزی حسابدار کارخانه نساجی به بیماری سختی دچار شده بود، از آنجائی که شنیده احوال سیدمهدی را شنیده بود، متوسل به جد سیدمهدی شد و نذر کرد که اگر شفا پیدا کند، سیدمهدی را در کارخانه استخدام نماید. او شفا گرفت و سیدمهدی چندین سال کارگر کارخانه نساجی شد.

در تمامی مراسمات مذهبی و روضه خوانی ها سیدمهدی را با خودم می بردم. بسیار به این مراسمات و روضه خوانی ها علاقه مند بود. روزی به من گفت:
- مادرجان! خواب دیدم که دارم به سوی خدا پرواز می کنم.

آن زمان سیدمهدی کوچک بود و من زیاد حرفش را جدی نگرفته بودم.

وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خاطره، شهید، دفاع مقدس،  
[ پنجشنبه 8 بهمن 1394 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
خلیل شفیعی

من با مرحوم مردانی زیاد بودم و به نوعی شاگرد خاص ایشان محسوب می‌شدم . بسیاری از خاطرات هم بر می‌گردد به انجمن شاعران انقلاب اسلامی ایران كه مرحوم مردانی مؤسس این انجمن بود و هنوز هم كه هنوز است جلسات این انجمن شب‌های جمعه برگزار می‌شود . این انجمن كل شاعران كشور را تحت پوشش قرار می‌داد و افرادی در سطح استاد دانشگاه مثل آقایان ازغندی و قاسمیان همه از شاگردان شعری مرحوم مردانی بودند. این افراد الآن در خارج از كشور هم در شعر و ادبیات صاحب ‎نظر هستند.

انجمن شاعران انقلاب اسلامی ایران در یك كلبه قدیمی در محله كلبه سعدی شیراز در جنوب شهر شیراز قرار داشت. ایشان معمولا آنجا می‌آمد و به تعلیم و ترویج ادبیات متعهد می‌پرداخت.

به خاطر می‌آورم یك شب همراه با مرحوم مردانی و مرحوم استاد جمالی در باغ انجمن نشسته بودیم و به شدت باران می‌آمد. استاد مردانی هوس رفتن به حافظیه را كرد. مرحوم جمالی با این تصمیم مخالفت كرد و گفت الان 9 -10 شب است و هوا سرد و زمستانی ، بهتر است نرویم .

گفت‌وگوها بالا گرفت تا این كه مرحوم مردانی گفت : 

وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی، 
برچسب ها: خاطره، شاعر،  
[ یکشنبه 4 بهمن 1394 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
خاطرات شاعران


فوکر 100 را تو می رانی چه خوب !
عبدالرحیم سعیدی راد

بهمن ماه سال 1383 برای شرکت در سیزدهمین کنگره شعر دفاع مقدس راهی اهواز بودیم. توی هواپیما با آقای قزوه تصمیم گرفتیم سر به سر دبیر کنگره بذاریم. نامه ای به خلبان نوشتیم و ازش خواستیم که آقای پرویز بیگی شاعر «یاران چه غریبانه...» رو برای شعر خوانی برای مسافرا دعوت کنه. سر مهماندار فوری اومد و عذر خواهی کرد که ممنوعه غیر از اونچه براشون دیکته شده چیزی خونده بشه. اما چند لحظه بعد خلبان به شاعران خیر مقدم گفت و از حضور آقای بیگی در هواپیما تشکر کرد.

چند دقیقه بعد آقای قزوه اسم خلبان رو پرسید از سرمهماندار . گفت: فاخران!
... و شروع کردیم برایش شعر گفتن:

مرحبا ای فاخران ای مرد نیک
می شوی در شادمانی ها شریک

ای شما در زندگی فاخر ترین
ای نگین آسمانها و زمین

فوکر 100 را تو می رانی چه خوب
صبح و ظهر و شام و هنگام غروب

مرحبا بر جمع مهماندارها
این همیشه تا سحر بیدارها

آفرین بر عزم پولادین تان
حق نگهبان شما و دین تان




طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی، 
برچسب ها: خاطره، شاعر،  
[ پنجشنبه 1 بهمن 1394 ] [ 09:47 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
خبرگزاری«حوزه»،  بخشی از خاطرات حجت‌الاسلام والمسلمین قرائتی را منتشر کرده است  که  در ادامه  از نظر  خوانندگان  عزیز  می‌گذرد.                   
***
*شهید بهشتی و نماز اول وقت مقابل مهمانان خارجی ‏
سال 58 در خدمت شهید بهشتى بودیم، عدّه‌‏اى از مهمانان خارجى هم حضور داشتند و با وی گرم صحبت بودند. تا صداى اذان بلند شد، شهید بهشتى از حضّار معذرت‌خواهى كرد و گوشه‌‏اى سجّاده‌‏اش را انداخت و مشغول نماز شد.

*اُسراء و شکنجه آنان به خاطر خواندن نماز
یكى از آزاده‏‌ها مى‏گفت: روزى پس از اذان ظهر، افسر اردوگاه همه را به محوطۀ باز اردوگاه فراخواند و تا نزدیك غروب همه را نگه‌داشت. چون وقت نماز ‏ گذشت یكى از برادرها گفت: اللَّه‌اكبر. او را بردند و كتك زدند. برادرى دیگر گفت: اللَّه‌اكبر. او را هم زدند؛ همین طور تعدادى از برادرها به خاطر نماز شكنجه شدند.
بالاخره دوستان تصمیم گرفتند به صورت نشسته و آهسته و به طورى كه افسران عراقى متوجّه نشوند، نماز ظهر و عصر را بخوانند.

*شیوه ای که طلبۀ نجفی را به درجۀ اجتهاد رساند!‏
از یكى از مجتهدین نجف كه هزاران طلبه نزد او درس خوانده‌‏اند، پرسیدم: شما چگونه مجتهد شدید؟. گفت: در محلۀ ما آقایى بود كه شب‌ها براى دو سه نفر طلبه، درس شبانه داشت. من هم روزها كار مى‌كردم و شب ها نزد وی مى‌‏رفتم. این عالم بزرگوار ابتدا براى ما یك قصه مى‏‌گفت و سپس درس را شروع مى‌كرد. این گونه ما عاشق حوزه و دروس دینى شدیم.

وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  مذهبی، 
برچسب ها: خاطره، مذهبی،  
[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
خاطرات شاعران


موزه
عباس خوش عمل

با گروهی از اساتید و دانشجویان دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران برای سفری تحقیقاتی-تفریحی به کابل پایتخت کشور دوست و برادر افغانستان رفته بودیم.بامداد جمعه ای که اغلب همراهان هنوز از خواب بیدار نشده بودند ، تک و تنها از محل اقامتمان بیرون آمدم تا در کوچه پسکوچه های محلات تاریخی کابل گردشی بکنم.سرِ یک کوچه ی قدیمی با خانه های نیمه مخروبه، دیدم روی دیوار بر تکه مقوایی نوشته بودند: «موزه» و

وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  طنز و شوخی،  شاعران ایرانی، 
برچسب ها: خاطره، طنز، شاعر،  
[ یکشنبه 15 آذر 1394 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]



خیام و سیّد!
عباس خوش عمل

در یکی از روزهای پاییزی سال 1355 شمسی در انجمن ادبی صبای کاشان میزبان شاعرانی از تهران از جمله: خلیل سامانی (موج) ،رباب تمدن (همسر موج) حسین آهی، سپیده سامانی(دختر موج) ، احمد نیکوهمت و ... بودیم. 
نوبت به معرفی شاعران کاشانی به میهمانان توسط استاد فقید مصطفی فیضی رسید. او یک به یک شاعران را معرفی کرد تا رسید به سید رضا محمدی نوش آبادی (شاعر معمّر امّی و بذله گو) و گفت: ایشان هم پیر انجمن ما جناب سید رضا هستند. 
مرحوم نیکو همت با شگفتی پرسید: شاعری که سواد خواندن و نوشتن ندارند ایشانند؟ 
سید با فروتنی خاصی گفت: خودش است ای استاد! 
نیکو همت گفت: من از شما ده ها رباعی خوانده ام که مضامین همه غم و رنج و گله از زندگی بوده است. شما بیایید مثل خیام رندانه رباعی بگویید.
سید جواب داد: مقایسه بی جایی می فرمایید استاد جان. خیام کجا و من کجا؟ و بعد فی البداهه این رباعی را - که بعدا زبانزد شد - سرود:
خیام اگــــر خـــرج مـــــرا در بر داشت
اولاد پسر نُه تن و شش دختر داشت
کی از می و معشوقه سخن ها می گفت؟
یک دست ز غم بر دل و یک بر سر داشت

حضار برای سید کف زدند و استاد فیضی به عنوان حسن ختام معرفی سید گفت: از خصوصیات دیگر سید ما این که نُه فرزند پسر و شش فرزند دختر آن هم از یک همسر دارند و سید گفت: اگر جرئت تجدید فراش داشتم از اولاد اناث و ذکورم قبائل سبعه تشکیل می دادم! 
مرحوم نیکوهمت هم افزود: باز جای شکرش باقی است که به رویه اسلاف کبار هفتاد ودو ملت تشکیل نمی دادید!



طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی،  طنز و شوخی، 
برچسب ها: خاطره، طنز، شاعر،  
[ پنجشنبه 28 آبان 1394 ] [ 09:36 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
کلافه از گرما در حال پاک کردن عرق های سر و صورتمان بودیم که یک جفت هدهد مقابل جیپ روی زمین  نشستند و شروع به دم تکان دادن کردند. 
هدهد/ روایتی از سرهنگ عبدالله صالحی
تا شهدا: اگر اشتباه نکنم شهریور سال 64بود. محل اسکان گردان ما نزدیک ایستگاه حسینیه جنوب، دو راهی خرمشهر به اهواز بود. ماموریت داشتم نامه محرمانه ای را از ستاد اهواز به فرمانده گردان برسانم. 

ساعت 3 بعد از ظهر بود که با یک جیپ نظامی یک سرباز راننده حرکت کردم. از تاکیدی که در محافظت نامه کردند، حدس زدم محتوای آن بسیار مهم و ضروری باشد. از طرفی، به علت اینکه دشمن موفق به کشف رمز گردان شده بود، از خواندن آن از طریق بی سیم خودداری کرده بودند.

 در اوج گرمای بعد از ظهر، اهواز را به سوی منطقه گردان پشت سر گذاشتیم. مسافت اهواز تا گردان حدود دو ساعت زمان می برد. به اواسط راه که رسیدیم با مشکل مواجه شدیم. دو فروند هواپیمای عراقی چند خودرو را بمباران کرده بودند و مقداری از جاده خراب و راه بندان شده بود. فقط آمبولانس ها بودند که آژیر کشان عبور می کردند.

 با جغرافیای منطقه تا اندازه ای آشنا بودم. با دیدن راه بندان و اضطرار نامه، خودم پشت فرمان نشستم و به بیابان زدم. جیپ های نظامی بسیار پر قدرت هستند و اگر جوش نیاورند، قادر هستند به راحتی روی تپه ماهور ها حرکت کنند. بیشتر از دو و نیم ساعت در راه بودیم که مشکوک شدم. هیچ گونه اثری از گردان و نیروهای دیگر نمی دیدیم.

 با نگاه به آمپر بنزین که به انتها چسبیده بود، حدس زدم از مسیر منحرف شده ام.


وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس،  
[ پنجشنبه 28 آبان 1394 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
نگذاشت تالار بگیریم. ما هم تمام مراسمات را توی خانه گرفتیم. خانم ها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم، داماد باید می آمد کنار عروس می نشست تا هدایای خانواده ها تقدیمشان شود...

به عروس بگویید داماد نمی آید!
نگذاشت تالار بگیریم. ما هم تمام مراسمات را توی خانه گرفتیم.
 
خانم ها دور تا دور نشسته بودند و طبق رسم، داماد باید می آمد کنار عروس می نشست تا هدایای خانواده ها تقدیمشان شود.
 
گفتم: «مادر جان! پاتختی است، همه منتظرند؛ چرا نمی آیی؟ اگر نیایی فکر می کنند عیب و ایرادی داری!
 
گفت: «نه، هر فکری می خواهند، بکنند؛ از نظر اسلام درست نیست جایی بروم که این همه خانم آنجاست. کنترل نگاه ها در این شرایط سخت است مادر!»
 
 
شهید حسن آقاسی زاده شعرباف


* جام نیوز



طبقه بندی: شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، شهید، دفاع مقدس،  
[ پنجشنبه 28 آبان 1394 ] [ 09:22 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
خاطرات شاعران


طبع وقّاد یا ...؟
عباس خوش عمل

استاد فقید مصطفی فیضی(شاعر ،ادیب و پژوهشگر برجسته ی کاشانی و از نوادگان ملامحسن فیض و ملاصدرا) همیشه سفارش می کرد که در نامه نگاری های ادبی از به کاربردن لغات ترحیبی سخیف و قلمبه سلمبه پرهیز کنید.او با هر بار سفارش این خاطره از دوران جوانی اش را هم تکرار می کرد و می گفت:


وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: شاعران ایرانی،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، شاعر، حبیب یغمایی،  
[ جمعه 15 آبان 1394 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
محلی را در انتهای دره باینگان برای اسکان و نگهداری این سه حیوان اختصاص داده بودند که در مواقع نیاز، از آنها استفاده می کردند. ظهر پنجمین روز ماموریت را می گذراندیم که یک مرتبه با سر و صدای عجیب این حیوانات متوجه آنها شدیم.
قاطر های باهوش/ روایتی از مرتضی سلطانی
 تا شهدا: در دوران دفاع مقدس نیز استفاده از بعضی حیوانات مثل قاطر، اسب و الاغ امری عادی بود. این مسئله بیشتر در منطقه غرب کشور مصداق داشت که از این چهارپایان برای حمل آذوقه و مهمات و دیگر احتیاجات رزمندگانی که در ارتفاعات صعب العبور و بین صخره ها سنگر داشتند، استفاده می شد. ارتفاعات و مناطقی در غرب و جنوب کشور وجود دارد که فاقد جاده ماشین روست و تحت هیچ شرایطی خودرو نمی تواند به نقاط مرتفع آن صعود کند. حیواناتی مثل اسب و الاغ و به خصوص قاطر، به سهولت در سر بالایی ها و صعود به صخره ها با کلی بار حرکت می کنند. در بین این سه حیوان، باز هم قاطر، باهوش تر از دو حیوان دیگر است.

در سال 66 تیمی از نیروها و بالگردهای هوانیروز و نیروهایی از سپاه و ارتش و بسیج در دره باینگان مستقر بودند. این دره نزدیک شهر حلبچه عراق و سد در بندیخان بود. تدارک حمله عظیمی را برای فتح حلبچه دیده بودند که این شهر پس از عملیات بزرگی به تصرف نیروهای ایران در آمد. 

تصرف این شهر آن قدر بر صدام و صدامیان گران آمد که این بغض را با عملی بسیار وحشیانه و خارج از قوانین و مقررات جهانی بیرون ریختند و این شهر کردنشین را بمباران شیمیایی کردند. فاجعه اسفناک آن بمباران که منجر به کشتار و مصدومیت مردم بی دفاع حلبچه گردید، دنیا را تکان داد و موجب شد مردم جهان و سازمان های حامی حقوق بشر نسبت به استفاده عراق از بمب های شیمیایی آگاه و معترض شوند.




وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: گزارش، دفاع مقدس، خاطره،  
[ جمعه 8 آبان 1394 ] [ 09:37 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
ابراهیم از جا بلند شد و فریاد زد: شیعه های امیرالمومنین بلند شید، دست مولا پشت سر ماست. بعد با فریاد الله اکبر آرپی جی را شلیک کرد.
اعتقاد ابراهیم
تا شهدا: گردان برای عملیات جدید آمادگی لازم را به دست آورده بود. تا اینکه موقع حرکت به سمت سومار شد. اول سه راهی ایستاده بودیم. ابراهیم گفته بود قبل از غروب آفتاب پیش شما می آیم. من هم منتظرش بودم. گردان ما در حال حرکت بود. من مرتب به انتهای جاده خاکی نگاه می کردم. تا اینکه چهره زیبای ابراهیم از دور نمایان شد.

همیشه با شلوار کردی و بدون اسلحه می آمد، اما این دفعه بر خلاف همیشه با لباس پلنگی و پیشانی بند و اسلحه کلاش آمد. رفتم جلو و گفتم: آقا ابراهیم اسلحه گرفتی؟ 

خندید و گفت: اطاعت از فرماندهی واجبه. من هم چون فرمانده دستور داده این طوری آمدم. بعد گفتم: آقا ابراهیم اجازه میدی من هم با شما بیام؟ گفت: نه شما با بچه های خودتان حرکت کن. من دنبال شما هستم. همدیگر را می بینیم.چند کیلومتر راه رفتیم، در تاریکی شب به مواضع دشمن رسیدیم. من آرپی جی زن بودم.

برای همین به همراه فرمانده گردان تقریبا جلوتر از بقیه راه افتادیم. حالت بدی بود. اصلا آرامش نداشتم. سکوت عجیبی در منطقه حاکم بود. ما از داخل یک شیار باریک با شیب کم به سمت نوک تپه حرکت می کردیم.

در بالای تپه سنگرهای عراقی کاملا مشخص بود. من وظیفه داشتم به محض رسیدن آنها را بزنم. یک لحظه به اطراف نگاه کردم. در دامنه تپه در هر دو طرف سنگرهایی به سمت نوک تپه کشیده شده بود. عراقی ها کاملا می دانستند ما از این شیار عبور می کنیم. آب دهانم را فرو دادم. طوری راه می رفتم که هیچ صدایی بلند نشود. بقیه هم مثل من بودند. نفس در سینه ها حبس شده بود.




وزش نسیم همچنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، شهید، دفاع مقدس،  
[ جمعه 8 آبان 1394 ] [ 09:11 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]



داستان تخلص «مشفق»
مشفق کاشانی

دوره دبستان، من مبصر کلاس بودم. مبصرها کمتر با بچه ها کنار می آیند و معمولا از شاگردان نزد معلم و ناظم و مدیر مدرسه شکایت می کنند، اما من با بچه ها بسیار دوست بودم. در حقیقت یار و یاور و رفیق همه آنها بودم. 
معلمی داشتیم به نام آقای «فریدی» که بسیار مشوق من در شاعری بود . او این ویژگی را به دفعات در من دیده بود، بنابراین تصمیم گرفت تخلص مشفق را برایم انتخاب کند و گفت: «تو دوست مهربان همه بچه هایی و بهتر است از این به بعد در شعرهایت «مشفق» تخلص کنی.» من هم پذیرفتم و شدم مشفق کاشانی.




طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی، 
برچسب ها: خاطره، شاعر، مشفق کاشانی،  
[ یکشنبه 11 مرداد 1394 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  

درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424