نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان

در روستای «قرقی» مشهد مردی زندگی می‌كند كه 33 سال است چشمانش رنگ خواب را ندیده است. رجب رشیدی‌نسب، جانباز 25 درصد، سال 61 در شانزده سالگی عازم جنگ می‌شود و بر اثر اصابت تركش به سرش، رگ خواب خود را از دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواند خواب را در چشمانش احساس كند.


جانبازی كه 33سال نخوابیده است

تا شهدا - خیلی سخت و دردآور است که همه خواب باشند و ما نتوانیم حتی پلک روی هم بگذاریم، مجبوریم با مطالعه یا تلویزیون نگاه کردن خود را خسته کنیم تا خواب به چشمانمان بیاید، اما اگر این بی‌خوابی ‌فقط یکی دو شب ادامه پیدا کند، قطعا تمام تمرکزمان را برای انجام کارهای روزمره از دست خواهیم داد چه برسد به این‌ که هیچ وقت خواب به چشمانمان نیاید.

در روستای «قرقی» مشهد مردی زندگی می‌کند که 33 سال است چشمانش رنگ خواب را ندیده است. رجب رشیدی‌نسب، جانباز 25 درصد، سال 61 در شانزده سالگی عازم جنگ می‌شود و بر اثر اصابت ترکش به سرش، رگ خواب خود را از دست می‌دهد و دیگر نمی‌تواند خواب را در چشمانش احساس کند.وی درباره خودش و شرایطش می‌گوید: 


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: گزارش، جانباز، دفاع مقدس،  
[ جمعه 24 بهمن 1393 ] [ 12:19 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

باوجود جوان بودن سخت‌ترین عرصه‌ها را برای خدمت به انقلاب برگزید و نهایتاً توسط ضدانقلاب کردستان زخمی، اسیر، شکنجه، قطع عضو و شهید شد؛ سپس این گرگان که از جسد بی‌جانش نیز وحشت داشتند دیگر اعضایش را مثله نمودند و جگرش را به خورد هم‌سلولی‌هایش دادند و مقداری را هم خودشان خوردند.


شهیدی که توسط ضدانقلاب خورده شد

تا شهدا - در قم متولدشده بود، در دوران ستم‌شاهی دانش‌آموزی بیش نبود، خوب و بد را می‌فهمید و به همین خاطر هم در دوران تحصیل همیشه به هر نحوی که می‌توانست زهرچشمی از رژیم منحوس پهلوی می‌گرفت. هیچ‌وقت آرام و قرار نداشت، گویا می‌خواست از تمام جان‌مایه بگذارد و به‌اندازه توان خود در شروع انقلاب اسلامی نقش داشته باشد.
یک خاطره
چهار صبح از آبان 56 گذشته بود که ما را با زور به خیابان بردند تا عکس شاه را دستمان بدهند و در حمایت از او شعار بدهیم. آن روز مراسم شروع شد. دست دوستم که مبصر بود یک عکس بسیار بزرگ شاه را دادند و به من هم گفتند یک‌طرف عکس را بگیر. من نیز این کار را کردم. ما توی راه نقشه می‌کشیدیم که عکس را یک جایی محکم به زمین بزنیم و خلاصه این کار را کردیم و پلاکارد را چنان بر زمین کوبیدیم که عکس شاه خائن پاره شد و من با یک دنیا شادی و سرور از میدان گریختم ولی دوستم را گرفتند که این چه‌کاری بود؟! چرا عکس را زمین انداختید؟! و او نیز در جواب گفته بود که چون پلاکارد سنگین بود از دوشمان به زمین افتاد!
درواقع او بت‌ها را نمی‌خواست و ظالم‌ها را دوست نداشت چه رسد به اینکه عکس نامیمون و جهنمی آن‌ها را بر دوش بکشد. او رنج و درد چندین ساله خود و هم تباران را بر دوش می‌کشید. او عاشق مظلومان بود و فقط برای شادی آنان بود که لبخند می‌زد وگرنه تمام وجودش درد بود. او چنان از ظلم و ظالم بیزار بود که می‌خواست با پنجه‌هایش آنان را خفه کند چه رسد به این‌که عکسشان را بر دوش کشد. او از تمام شاهان بیزار بود و برای نابودی آن‌ها دندان به هم می‌سایید زیرا قرآن فرموده بود: «قالَت اِنَّ المُلوُک اِذا دَخَلوُا قَریَهً افسَدوُها وَ جَعَلوُا اَعِزَّهً اهل‌ها اَذِلَّه وَ کَذالِکَ یَفعَلوُن»

حاج‌آقا مصطفی رفت
در اول آبان سال 1356 فرزند بزرگ امام خمینی (حاج‌آقا مصطفی «ره») که در عراق, همراه امام در حال تبعید به سر می‌برد و خود از پیروان اصیل طریق علم و دانش و جهاد و مبارزه بود به شکل مرموزی درگذشت.
آن روز, روز بسیار دردناکی برای ملت ایران ازجمله مردم قم بود. اکثر مردم قم در عزای این دانشمند بزرگ می‌گریستند و بر روی بعضی از مساجد قم پرچم سیاه بالا رفت. سخنرانی باشکوهی در حسینیه آیت‌الله نجفی ایراد گشت. آن روز خیلی شلوغ بود. گارد شهربانی قم به خیابان‌های اطراف حرم و حسینیه آمد و آن مناطق, سخت در محاصره قرار گرفت.
به همین خاطر لباس سیاه پوشید و گفت: دیگر ازاین‌پس همیشه عزا خواهد بود! از آن روز به بعد با همان لباس سیاهش به دبیرستان می‌رفت؛ کم‌کم انقلاب در شهر قیام و شهر روحانیت شروع می‌گشت و اعلامیه‌های امام از نجف به قم می‌رسید و در حوزه علمیه به‌طور مخفی پخش می‌شد.
انقلاب شروع شد
آن روزها قم بوی خون و شهادت می‌داد, هرروز چندین شهید بر روی زمین می‌غلطیدند و روزی چندین مجروح و تیرخورده به بیمارستان تحویل داده می‌شد. پس از واقعه 19 دی که تقریباً هفت ماه می‌گذشت مردم قم دیگر روی آزادی را ندیدند. هرروز صدای رگبار گلوله بود و هرروز صدای خروش بی‌امان ملت رنجدیده و ستم‌کشیده بود که با فریاد مرگ بر شاه تمام کوچه‌ها و خیابان‌ها را زیر پا می‌گذاشتند.
غسل شهادت


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس،  
[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 09:04 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

یک شب محمد همین‌طور که دراز کشیده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت «رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلبم. همین‌جایی که این شعر را نوشته‌ام.»

ترکش روی همان بیت

تا شهدا - محمدمصطفی‌پور اهل بابل بود اما امروز از اهالی آسمان است. تمام فرصتِ کوتاهش را در دنیا آن گونه صرف کرد که در نهایت ، این عاقبت نصیبش شد:

یک شب محمد همین‌طور که دراز کشیده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت «رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلبم. همین‌جایی که این شعر را نوشته‌ام.»

کنجکاو شدم، سرم را بالا گرفتم. در تاریک روشن سنگر به پیراهنش نگاه کردم، روی سینه‌اش این بیت نوشته بود:

آن قدر غمت به جان پذیریم حسین تا قبر تو را بغل بگیریم حسین

چند روز بعد از عملیات والفجر ۸، وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌های امدادگر، دلم برای محمد شور می‌زد. شب عملیات از هم جدا شده بودیم و از او بی خبر بودم. پرسیدم آیا کسی بسیجی ای به اسم محمدمصطفی‌پور را دیده‌ یا نه؟ برای توضیح بیشتر گفتم روی سینه‌اش هم یک بیت شعر نوشته بود. تا این را گفتم یکی جواب داد «آهان دیدمش برادر! او شهید شده….»

منتظر جوابی غیر از این نبودم. گفتم الحمدالله محمد هم رفت.

دوباره پرسیدم شهادت او چطور بود؟

امدادگر گفت «ترکش خورد روی همان بیتی که بر سینه‌اش نوشته بود.»




طبقه بندی: گزارش،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ شنبه 11 بهمن 1393 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
به یاد سردار شهید حسن باقری به بهانه سالروز شهادتش

سرباز فراری که «نابغه جنگ» لقب گرفت/ من حسن باقری نیستم، غلامحسین افشردی هستم


روزنامه جمهوری اسلامی تازه سر و شکل گرفته بود که غلامحسین پشت یکی از میزهای تحریریه خبر نشست. «کتش را پشت صندلی ای که می‌نشست می‌انداخت و آستین پیراهنش را هم کمی بالا می‌زد گاهی وقتها هم خودش دیده نمی‌شد ولی صدای مردانه‌اش تا آن سر تحریریه می‌رسید.»
سرباز فراری که «نابغه جنگ» لقب گرفت/ من حسن باقری نیستم، غلامحسین افشردی هستم
سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: اوایل جنگ وقتی خبر شهادت سردار رشید اسلام حسن باقری منتشر شد، ژنرال های چهار ستاره عراقی که قبلاً ضرب شست باقری را دیده بودند، اعتراف کردند که «اگر حسن باقری زنده می ماند، سرنوشت جنگ عوض می شد.»
 
حسن باقری نظامی نبود. درجه و پست و مقامی هم نداشت. باقری پیش از انقلاب یک سرباز ساده بود که به دستور امام از پادگان فرار کرد و به صف انقلابیون پیوست. بعد از پیروزی انقلاب، قلم به دست گرفت و ردای خبرنگاری پوشید و با آغاز جنگ با یک دوربین ساده عکاسی به جنگ دشمن رفت و در سایه ایمان و توکل کم نظیری که داشت با طرح ها و ایده های بکرش کمر دشمن را شکست و به «نابغه جنگ» نام گرفت. به بهانه 9 بهمن سالگرد شهادت این سردار همیشه در یاد، فرازهایی از زندگی پر برکتش را مرور می کنیم.
 
***

بهشتی جنگ


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس،  
[ چهارشنبه 8 بهمن 1393 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
بچه‌ها صف کشیده بودند جلوی بیمارستان و سر اهدای کلیه به حاجی، جر و بحث می‌کردند. هرکس می‌خواست قرعه به نام او بیفتد. آنها سر از پا نمی‌شناختند و هر لحظه به تعدادشان اضافه می‌شد.
ماجرایی که شهید کلهر را از خانواده‌اش دور کرد/ فرماندهی که شبیه نداشت
سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: "حاج یدالله کلهر" روستا زاده بود. در "بابا سلمان" شهریار به دنیا آمد. همانجا قد کشید و بزرگ شد. به دلیل نبود امکانات و سختی راه، ازادامه تحصیل باز ماند. سال 53 به خدمت سربازی رفت. چندین بار از خدمت سربازی فرار کرد. آشنایی با امام خمینی(ره) مسیر زندگی اش را تغییر داد و به جرگه مبارزان با رژیم پهلوی پیوست. با پیروزی انقلاب، سپاه منطقه کرج را راه ندازی کرد. با آغاز جنگ، در آزاد سازی گیلانغرب حماسه ماندگاری آفرید.
 
به خاطر لیاقت و کاردانی به عنوان جانشین فرماندهی تیپ المهدی(ج) برگزیده شد. در عملیات فتح المبین ضرب شست جانانه ای به عراقی ها نشان داد. بعدها در عملیات والفجر 8، کربلای 4 و 5 خوش درخشید. شهید یدالله کلهر از بنیانگذاران لشکر 31 عاشورا، لشکر 27 محمد رسول الله (ص) و قائم مقام لشکر 10 سیدالشهدا بود. وی پس از سالها مجاهدت، سرانجام در اول بهمن 1365 در عملیات " کربلای 5" جاودانه شد و به قافله شهدا پیوست. به بهانه بیست و هشتمین سالگرد شهادتش فرزاهایی کوچک از زندگی این مرد بزرگ را مرور می کنیم:
 
نشانه
 
قنداقه نوزاد را با خوشحالی در آغوش کشید و سرتاپایش را خوب برانداز کرد. چشمش به گوش راست نوزاد افتاد. قسمت کوچکی از لاله گوش راست نوزاد بریدگی داشت. با تعجب گفت : «این بچه یک نشانه دارد». پدر بزرگ قنداقه را گرفت و گفت: « معنایش این است که این بچه در آینده کاری می کند که اسمش بر سر زبانها می افتد. شاید پهلوان شود و شجاعت از خود نشان دهد. هر چه هست نام خوبی از خود به جا می گذارد.»
 
مثل باران
با بچه های دیگر فرق داشت. فرقش هم این بود که

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 07:26 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]


خبرگزاری فارس: این فقط یک شوخی بود!

محمدحسن ابوحمزه در وبلاگ داستان کوتاه کوتاه کوتاه نوشت: آنها دونفربودند، ماهم دو نفر بودیم، من و باقر.

از روز اول آموزش دیده بانی، ناخودآگاه رقیب هم شده بودیم. توی چادر ما قلمرو خودمان را داشتیم و آنها هم. همیشه با خنده و شوخی با هم مبارزه لفظی می‌کردیم، مچ یکدیگر را می‌گرفتیم، بقیه می‌خندیدند. تا روزی که مجید، یکی از رقبای ما بیمار شد، افتاده بود گوشه چادر. ما هم ماجراجو، دوستش را صدا کردیم که:

- چرا به این برادرمون نمی‌رسی، نمی‌تونی بگوما خودمون هواشو داریم.

درعالم رقابت با ما و رفاقت خودشان به او برخورد گفت:

- نخیرم خودم مثل شیربالای سرش هستم چی کارمی‌خواهید بکنید که من نکردم؟

-حداقل از تدارکات کمپوتی چیزی براش بگیر، تیغت نمی‌بره ما بِریم.

حرف تمام نشده بود چون قرقی پرید، پوتین را نصفه و نیمه پوشید از چادر بیرون رفت به طرف چادر تدارکات. چون خمپاره خرجش را آتش زدیم فرستادیم سراغ هدف.

 فاتحانه با دو کمپوپ زیر بغل آمد، انگار سر ماهر عبدالرشید را آورده باشد. باقر دستی روی شکم خود کشید، من آب دهانم را قورت دادم؛ حمید طوری ژست گرفته بود گویی شق القمر کرده است در گرفتن دو قوطی کمپوت ناقابل، از پیرمرد سخت گیر تدارکات.

از راه نرسیده، دست دراز کردم چون دکتری که باید دارو را تائید کند، کمپوت‌ها را گرفتم. زیر و رویش را نگاه کردم، با ناخن کمی از کاغذ آن را خراشیدم . با تأسف سری تکان دادم کمپوت را به سوی باقر گرفتم که چون دستیار اطاق عمل ژست گرفته بود، گفتم:

-کمپوت انجیر، برای این مریض؟


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: داستان، خاطره، دفاع مقدس،  
[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 10:56 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

متن زیر بخشی از خطبۀ دوم نماز جمعه تهران در تاریخ 9 آبان 1359 به امامت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای است. بی تردید بازخوانی آن روزها، شرایط حاکم بر جامعه را برای نسلهای امروزی تصویر می کند.

نامه پسر 8 ساله به «آقا»: دعا كنید مادرم شهید شود

تا شهدا - متن زیر بخشی از خطبۀ دوم نماز جمعه تهران در تاریخ 9 آبان 1359 به امامت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای است. بی تردید بازخوانی آن روزها، شرایط حاکم بر جامعه را برای نسلهای امروزی تصویر می کند.

«من بعضى از این یادداشت هائى كه به من شده، آورده بودم برایتان بخوانم اما وقت مى گذرد و اینها هم بسیارى تكرارى است. اما یك كودك هفت هشت ساله یك نامه براى من نوشته است اجازه بدهید این نامه را برایتان بخوانم كه نشان بدهد فرهنگ انقلابى جامعه ما به كدام سوى مى رود . این كودك هشت ساله یا نه ساله نوشته: ( با خط كودكانه خودش ).

بسم الله الرحمن الرحیم

درود به امام خمینى رهبر انقلاب اسلامى - برادر خیلى خوبم آقاى خامنه اى، من پسرى هشت ساله هستم كلاس دوم درس مى خوانم، خدا كند زودتر بزرگ بشوم و به جنگ عراق بروم. حالا كه نمى توانم جنگ بكنم یك پلاك طلا دارم كه به شما مى دهم تا بفروشید و در راه اسلام خرج كنید. یك دختر خاله چهار ساله دارم كه یك النگو و یك پلاك براى بچه هاى جنگزده كه پدر و مادر ندارند، داده است. خواهر سه ساله من دو تا النگوى طلا داده كه به شما بدهم به بچه ها بدهید. دعا كنید مادرم شهید بشود , چون خیلى دلش مى خواهد شهید بشود . از طرف من دست امام را ببوسید . سلام من را به آیت الله العظمى منتظرى و دكتر بهشتى و آقاى رفسنجانى و آیت الله خلخالى و آقاى رجائى برسانید. خداحافظ شما و همه انقلابى ها .

این فرهنگ یك كودك هشت ساله ماست كه در كلاس دوم درس مى خواند .

مردم ! اى برادران مسلمان! اى خواهران مسلمان! اى خانواده هاى شهید پرور و قهرمان پرور! من به شما مژده مى دهم ملتى كه فرزند خردسالش چنین است , پیرش چنان است . امروز یك خانم مسنى در حدود 60 ساله یا بیشتر در منزل ما آمده بود گریه مى كرد مى گفت فلانى من از بس دنبال تابوت شهدا حركت كردم و تشییع جنازه كردم , دیگر دل ندارم . اشك مى ریخت، مى گفت مرا هم با خودتان به جبهه جنگ ببرید. آنجا هر كارى بگوئید بكنم , رختشوئى كنم، غذا بپزم، خدمات انجام بدهم. شاید هم در آن میدان كشته بشوم. آن كودك خردسال، این خانم مسنى كه چندین ده سال از عمرش گذشته، این فرهنگ جامعه ماست .

پروردگارا! به حرمت محمد و آل محمد تو را سوگند مى دهیم، این جامعه، این ملت و امام این امت را روز به روز و لحظه به لحظه، موفق تر و مؤیدتر بگردان ( آمین نمازگزاران ) »




طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس،  
[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 06:17 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

به یاد شهید«محمدحسین عدالتخواه»

رزمنده‌‌ها چند روزی را که برای مرخصی آمده‌اند به شهر، با دیدار با خانواده‌ی شهدا و عیادت از جانبازان سپری می‌کنند؛ اما پایان هر روز، گلزار شهدا پاتوق خوبی است برای جماعتی که سال‌‌ها توی جنگ بوده‌اند، اما هنوز مانده‌اند توی دنیا.قطعه‌ی بالای گلزار شهدای کرمان کم‌کم دارد شکل می‌گیرد. قبرهای تازه و چند قبر جدید، که از پیش آماده شده‌اند تا پذیرای شهدایی باشند که کسی نمی‌داند کِی و چه‌طور شهید می‌شوند، حتی کسی نمی‌داند این روز‌ها دارند خیلی سریع خودشان را به روزهای پایانی جنگ می‌رسانند؛ به روزهای «بیت‌المقدس 7».نیمه‌شب است. این چند نفر دارند لابه‌لای قبور شهدا می‌چرخند. 

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ یکشنبه 28 دی 1393 ] [ 06:53 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

ماجرای شهادتش را در خواب برایم تعریف کرد/ خداحافظ مرد همیشه خندان


موقعی که فهمیدم هواپیما در حال سقوط است و ما به سرعت در حال پایین آمدن هستیم، فقط گفتم: «خدایا من دارم می‌آیم پیشت. اما بعد از من، همسر و فرزندانم چه سرنوشتی خواهند داشت و با چه سختی‌هایی رو برو خواهند شد که ندا آمد، نگران نباش ما کمکشان می‌کنیم اما سختی‌هایی خواهند داشت و ما می‌دانیم...
ماجرای شهادتش را در خواب برایم تعریف کرد/ خداحافظ مرد همیشه خندان

اشاره: شب عید عرفه بود. تازه از پایگاه برگشته بود خانه. هنوز خستگی اش رفع نشده بود که از پایگاه خبر دادند باید برای ماموریت فردا آماده باشد. قرار نبود برود ماموریت. شب سردی بود. داشت برف می بارید. مرتضی نفس عمیقی کشید و گفت: «نگران نباشید. می روم و زود برمی گردم.»

فردا صبح مرتضی با پرواز شماره 232 رفت سمت ارومیه اما هیچ وقت از سفر آخر برنگشت. حالا 9 سال از پرواز آخر مرتضی با هواپیمای فالکن سپاه و عروج عارفانه او همراه با سردار شهید احمد کاظمی می گذرد. 9 سال است که خانواده او بی صبرانه چشم انتظار بازگشت مرتضی هستند تا برگردد و یک بار دیگر با سینا و مبین گرم بگیرد. شهید بصیری متولد بهمن 42 بود و درست در 42 سالگی به آرزویش رسید و جاودانه شد.

متن زیر گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با "سیده تقیه علوی زاده" همسر مهندس شهید مرتضی بصیری از شهدای عرفه به بهانه نهمین سالگرد شهادت وی است.


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس،  
[ پنجشنبه 25 دی 1393 ] [ 08:48 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

سردار احمد کاظمی از همان ابتدا علاقه‌ای به پست و مقام نداشت. به خاطر درایت و شجاعت بی‌مثالش 3 بار از دست با کفایت فرمانده کل قوا، نشان فتح گرفت اما ذره‌ای عوض نشد. همان احمد سابق بود. خاکی و بی ریا.
اگر شهید شدم بگذارید گمنام باشم

سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: در پی نام و نشان نبود. از همان ابتدا، گمنامی را بیشتر می پسندید. 22 سالش بود که در جبهه فیاضیه سرپرستی گروه کوچک نجف آبادی ها را بر عهده گرفت و با دست خالی، لشکر قدرتمند و پر آوازه نجف اشرف را راه اندازی کرد. لشکری که بعدها به کابوس شبانه دشمن بدل شد.

در عملیات بیت المقدس با آزادسازی خرمشهر گل کاشت اما با همه اینها، سردار فاتح هیچگاه از فتح خرمشهر حرف نزد و از فتوحات دیگرش نیز چیزی نگفت. سردار از همان ابتدا علاقه ای به پست و مقام نداشت. به خاطر درایت و شجاعت بی مثالش 3 بار از دست با کفایت فرمانده کل قوا، نشان فتح گرفت اما ذره ای عوض نشد. همان احمد سابق بود. خاکی و بی ریا.

وقتی مسئولیت بزرگ فرماندهی نیروی زمینی سپاه به ایشان محول شد باز چیزی نگفت. حتی به خانواده اش. جریان را که پرسیدند خندید و گفت: «این پست ها یک ورق کاغذ زیر پای آدمه. اگر یه روزی برکنارم کنند، انگار یه ورق کاغذ از زیر پام کشیده اند. تازه مسئولیتم کمتر میشه. مهم این است که بتونم خدمت کنم.»

احمد شیفته خدمت بود و پست و مقام دنیوی برایش پشیزی ارزش نداشت. او پی شهادت می گشت. به هر کس می رسید می گفت: «دعا کنید شهید بشم.» حتی دو هفته قبل از پرواز آخرش به مقام معظم رهبری گفته بود: «دو تا درخواست دارم از شما. یکی این که دعا کنید من روسفید بشوم. دوم اینکه دعا کنید من شهید شوم»

احمد، جامانده قافله شهدا بود. آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می کشید. دوست داشت هر چه زودتر به دوستان شهیدش ملحق شود. او دلش برای مهدی باکری و حاج حسین خرازی تنگ شده بود. روزهای آخر گفته بود: «من دوست داشتم در نیروی هوایی سپاه شهید شوم ولی در نیروی زمینی دوران شهادتم فرا می رسد... اگر شهید شدم، شما را به حضرت زهرا (س) قسم می دهم، مرا کنار شهید خرازی دفن کنید » احمد اعتقاد داشت: «دری از درهای بهشت از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود».

19 دی ماه 84 سرانجام احمد به آرزویش رسید و در سرزمین مادری دوست دیرینه اش شهید باکری (ارومیه) دچار سانحه شد و در کنار شهید خرازی برای همیشه آرام گرفت.

به همسرش سفارش کرده بود: «اگر شهید شدم، زیاد از من حرف نزنید. بگذارید گمنام باشم.»





طبقه بندی: گزارش،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس، شهید احمد کاظمی،  
[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

پیرو اهدای یک جلد کلام‌الله مجید از طرف رهبر انقلاب به حاج صادق آهنگران -که در اختتامیه جشنواره عمار صورت گرفت- حماسه خوان امام و شهدا، نامه‌ای به فرمانده کل قوا مرقوم داشت.

خبرگزاری فارس: دستخط رهبر معظم انقلاب به حماسه خوان امام و شهدا + نامه آهنگران در پاسخ به ایشان

به گزارش خبرگزاری فارس، رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم اختتامیه پنجمین جشنواره مردمی فیلم عمار با اهدای یک جلد کلام الله مجید به همراه‌ دست نوشته‌ای از سال‌ها مجهادت وی در عرصه‌های فرهنگی انقلاب اسلامی تقدیر کرد.

 

پیرو اهدای یک جلد کلام‌الله مجید از طرف رهبر انقلاب به حاج صادق آهنگران -که در اختتامیه جشنواره عمار صورت گرفت- حماسه خوان امام و شهدا، نامه‌ای به فرمانده کل قوا مرقوم داشت که در ادامه می‌خوانید:


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  خبر،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خبر، نامه رهبر انقلاب، دفاع مقدس، صادق آهنگران،  
[ یکشنبه 21 دی 1393 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

یک ماه پس از شانزدهم آذر که عنوان «روز دانشجو» را یدک می‌کشد، تعدادی از دانشجویان پیرو خط امام در تاریخ 16 دی ماه سال 1359 حماسه هویزه را رقم زدند.

شناسایی فرمانده شهید از قرآن جیبی‌اش

تا شهدا - یک ماه پس از شانزدهم آذر که عنوان «روز دانشجو» را یدک می‌کشد، تعدادی از دانشجویان پیرو خط امام در تاریخ 16 دی ماه سال 1359 حماسه هویزه را رقم زدند.

حماسه‌ای بزرگ و تاریخی که با جانفشانی و رشادت جانانه حدود 90 رزمنده دفاع مقدس که 20 نفر از آنها دانشجویانی آگاه و بصیر بودند، جاودانه شد. هنگامی که خبر شهادت حسین علم‌الهدی و دیگر شهیدان هویزه را به مقام معظم رهبری می‌دهند، ایشان می‌فرماید: «‌وقتی خبر شهادت سیدحسین علم‌الهدی را به من دادند، اولین چیزی که به ذهنم آمد، شهادت حافظان قرآن در صدر اسلام بود.»

حماسه هویزه چگونه رقم خورد

پس از شکست بیش از دو گردان نیروهای بعثی در جنوب سوسنگرد، یک گروهان از پاسداران شهر اهواز برای محافظت و پدافند شهر هویزه، از سوسنگرد به این شهر اعزام می‌شوند، نیروهایی که به این منطقه می‌روند مسئولیت حفاظت از جنوب تا جنوب غربی شهر هویزه را به عهده می‌گیرند. دشمن در آغاز هجوم سراسری خود، ظرف 48 ساعت از محور هویزه تا کرخه پیشروی می‌کند و در امتداد آن مستقر می‌شود، به طوری که فاصله آنها تا هویزه به حدود 10 کیلومتر می‌رسد. تاکتیک دشمن این بود که با تصرف سوسنگرد، هویزه خود به خود سقوط می‌کند. در چنین شرایطی 50 تا 60 نفر از نیروهای سپاهی برای جلوگیری از پیشروی دشمن مسئولیت مین‌گذاری جاده‌ها را به عهده می‌گیرند؛ زیرا این جاده‌ها و راه‌های عبور، برای دشمن مانند رگ‌های حیاتی برای ادامه تجاوز محسوب می‌شود.


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  تحلیل و بررسی،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس،  
[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 07:46 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی بیان داشت: پس از عملیات کربلای 4 که به عدم فتح ایرانی ها منجر شد رادیو بغداد اعلام کرد کارشناسان نظامی کشورهای آمریکا، انگلیس، شوروی و آلمان معتقدند منطقه شلمچه، 93 درصد از نظر دفاع کامل است و هیچ نیرویی نمی تواند از آن عبور کند.
کارشناسان 4 کشور انجام عملیات کربلای 5 را غیر ممکن می دانستند

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، مراسم گرامیداشت عملیات کربلای 5 که در 10 دی ماه سال 65 صورت گرفت با حضور سردار اسماعیل کوثری، خانواده شهدا، جانبازان و ایثارگران عصر دیروز در گلزار شهدای تهران برگزار شد.

ساعت 2:30 دقیقه روز پنجشنبه یادمان لشگر 27 محمد رسول الله بار دیگر شاهد حضور ده ها رزمنده دفاع مقدس، خانواده شهدا و عموم مردمی بود که به رسم پنجشنبه های هر هفته برای دیدار با شهدای خود به قطعه 40 بهشت زهرا آمده بودند.

حاضران این مراسم با حضور بر سر قبور مطهر شهداو با نثار گل و گلاب مزار شهدا را عطرافشانی کردند و یاد خاطره شهدای 8 سال دفاع مقدس را گرامی داشتند.

محمد کوثری در این مراسم با بیان اینکه پس از عملیات کربلای 4 کارشناسان نظامی چهار کشور با حضور در منطقه شلمچه  به این نتیجه رسیده بودند که منطقه امن است و راه نفوذی ندارد، به فاصله زمانی دو عملیات کربلای 4 و 5 اشاره کرد و افزود:  این دو عملیات به فاصله 14 روز از هم انجام شد. عملیات کربلای که در شب چهارم دی ماه سال 65 آغاز شد لو رفت و جلوی پیشروی رزمندگان ما در منطقه ام الرصاص گرفته شد.

نماینده مردم تهران در مجلس شورای اصلامی گفت: فرماندهان در حدود پنج تا 6 روز عوامل شکست را بررسی کردند. جلسات آقای هاشمی با فرمانده حدود 36 تا 40 ساعت به طول انجامید. آقای هاشمی رفسنجانی نگران بود. هر یک از فرماندهان نظرات خود را عنوان کردند و از آقای هاشمی پرسیدند نگران چه هستید؟ مگر حضرت امام (ره) نگفتند چه بکشیم و چه بمیریم پیروز هستیم؟ ما برای انجام تکلیف به جبهه آمدیم و عاشورایی می جنگیم.

فرمانده دوران دفاع مقدس با اظهار این نکته آقای هاشمی از فرماندهان خواست تا هفته دیگر عملیاتی انجام دهند بیان داشت: تصمیم سختی بود. چون می دتنستیم نمی توان از منطقه "ام الرصاص" حمله کرد تصمیم گرفتیم از راه پنج ضلعی نقشه ای آماده کنیم.

کوثری افزود: آن زمان هرگاه عملیاتی با تاخیر انجام می شد رزمندگان بی تابی می کردند. وقتی از آنها می پرسیدیم چرا می خواهید به عملیات بروید می گفتند ما به اینجا نیامده ایم که از بیت المال بخوریم و باید کاری انجام دهیم.

وی با تاکید بر اینکه عملیات کربلای 5 عاشورایی بود تصریح کرد: رزمندگان بسیاری در این عملیات به شهادت رسیدند در مقابل نیز حدود دو برابر شهیدای ایرانی، عراقی ها کشته دادند. جالب بود پس از عملیات کربلای 4 که به عدم فتح ایرانی ها منجر شد رادیو بغداد اعلام کرد کارشناسان نظامی کشورهای آمریکا، انگلیس، شوروی و آلمان معتقدند منطقه شلمچه 93 درصد از نظر دفاع کامل است و هیچ نیرویی نمی تواند از آن عبور کند. ولی دیدیم که رزمندگان ایرانی دقیقا از همین نقطه وارد شدند.

فرمانده دوران دفاع مقدس در پایان با بیان اینکه اخلاص و معنویت حاکم در دوران دفاع مقدس موجب پیروزی رزمندگان بود گفت: رزمندگان می دانستند اگر با خدا باشند خدا آنها را کمک و راهنمایی می کند. امروز هم باید بدانیم اگر دنباله رو بیگانگان باشیم نمی توانیم راه شهدا را ادامه دهیم. آنچه شهدا از ما می خواهند این است ادامه دهنده راه شهدا باشیم.




طبقه بندی: گزارش،  تحلیل و بررسی،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: تحلیل، دفاع مقدس، کربلای 5،  
[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 07:35 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
ارسال به دوستان
برشی از کتاب «دیده‌بان‌ها ایستاده می‌خندند»
ماجرای خواندن نوحه‌های نسخه اصلی آهنگران در جبهه‌ها

نوحه جدید که می‌آمد طولی نمی‌کشید بچه‌ها می‌آمدند سراغ ما برای شنیدن نسخه اصلی؛ به قول امروزی‌ها زبان اصلی بدون سانسور، ولی عامه‌پسند. همیشه که نباید گریه کرد خنده باعث روحیه گرفتن بچه‌هایی می‌شود که ماه‌ها از خانه و کاشانه خود دور بودند.

خبرگزاری فارس: ماجرای خواندن نوحه‌های نسخه اصلی آهنگران در جبهه‌ها

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، جلد نخست کتاب «دیده‌بان‌ها ایستاده می‌خندند»در بیست و هفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران منتشر و رونمایی شد که جلد دوم آن نیز به زودی از سوی مؤسسه فرهنگی هنری «رسول آفتاب» به چاپ خواهد رسید.

کتاب «دیده‌بان‌ها ایستاده می‌خندند»، قصه‌های طنز دفاع مقدسی است که توسط «محمد حسن ابوحمزه» به نگارش درآمده است. این نویسنده در جلد نخست این کتاب، داستانی را تحت عنوان «تعمیرگاه تانک» به نگارش درآورده است که برحسب اتفاق «حاج صادق آهنگران» یکی از شخصیت‌های آن به شمار می‌رود.

محمدحسن ابوحمزه درباره «حاج صادق آهنگران»، اینگونه می‌گوید: هنوز صدای حزن‌انگیز حاج صادق را در دی ماه سال 1361 و در یک روز بارانی که همراه شهیدان بزرگواری چون «حسین خوش نظر»، «محمد محمدباقر»، «حمید کاشانی»، «ناصر بنی جمالی»، «محمود حکیمی برجیس»، «رضا تفضلی» و جانباز گرانقدر «حسن خوش نظر» در میدان صبحگاه پادگان دوکوهه می‌دویدیم به خاطر دارم که می‌خواند:
اباالفضل با وفا علمدار لشگرم
مه هاشمی نسب امیر دلاورم
و  «مهدی کوچیکه» رزمنده‌ای که علمدار گردان «میثم» بود و پشت سر حاج «مختار سلیمانی» فرمانده گردان می‌دوید و می‌خواند:
برادر چرا به خون فتاده است پیکرت/ز ضرب عمود کین شکسته چرا سرت
چنین قطعه قطعه شد چرا جسم اطهرت/که نعش تو غرق خون فتاده برابرم


در آن صبح‌های زیبا می‌خواندیم، می‌خندیدیم، می‌دویدیم و می‌دویدیم. چه روزهای خوش داشتیم آن روزها.
بخشی از خنده‌های شیرین و آسمانی آن روزهای شیرین را در کتاب قصه‌های طنز دفاع مقدس با نام «دیده‌بان‌ها ایستاده می‌خندند» به تصویر کشیده‌ام که تقدیم می‌کنم به حاج صادق آهنگران که صدای حزن‌آلود دیروز او خاطره شیرین امروز ما بازماندگان یک سفر رویایی شده است.
داستان «تعمیرگاه تانک» یکی از همان داستان‌های کوتاه است که برحسب اتفاق حاج صادق هم یکی از شخصیت‌های آن به شمار می‌رود.


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: جبهه و دفاع مقدس،  ادبی،  طنز و شوخی، 
برچسب ها: کتاب، خاطره، طنز، دفاع مقدس،  
[ سه شنبه 16 دی 1393 ] [ 03:57 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

شب عملیات والفجر 8 شهید «محمد شمسی» در حاشیه اروندرود به مانعی بر می خورد و به شدت مجروح می شود. هرچه برادران اصرار می کنند «بیا تو را به عقب برگردانیم» قبول نمی کند...

برای اینکه عملیات لو نرود، سرش را زیر آب کرد!

تا شهدا - یکی از بسیجیان لشکر 31 عاشورا تعریف می کند: شب عملیات والفجر 8 شهید «محمد شمسی» در حاشیه اروندرود به مانعی بر می خورد و به شدت مجروح می شود. هرچه برادران اصرار می کنند «بیا تو را به عقب برگردانیم» قبول نمی کند و می گوید: شما به عملیات ادامه بدهید و نگذارید عملیات لو برود. وضع عجیبی بود. به هر زحمت بود، بچه ها را متقاعد کرد که به پیشروی ادامه دهند.


من از فاصله نه چندان دور او را زیر نظر داشتم. زخم هایش عمیق بود و خونریزیش شدید. برای آن که سر و صدا نکند و عملیات لو نرود، سرش را داخل رود فرو کرد و در همان حال مظلومانه به شهادت رسید.





طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات