نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان

كسی منتظرم نیست . همه‌ی خونواده، منو از خودشون روندن.بار اولی كه مرخصی رفتم، متوجه شدم تو شهر خودم غریبم.كسی درو به روم باز نكرد.

شهیدی که در شهر خودش جایی برای ماندن نداشت

تا شهدا - بارها درباره شهدایی که به دلیل حضور در جبهه های جنگ از سوی خانواده های خود طرد شده بودند، شنیده بودم و راستش چندتایی از آن ها را هم شناسایی کردم. چند روز پیش دیدم رزمنده بسیجی، عماد سماوات، در «گردان غواصی نوح» درباره ی یکی از همین شهدا، مطلبی نوشته و عکسی هم زده اما اسمی از او نبرده است.آن چه مشاهده می کنید، همان عکس و مطلب است:

 









وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ شنبه 22 شهریور 1393 ] [ 09:04 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
گفت و گوی دفاع پرس با برادر شهیدان ملاسلیمانی/ 

ماجرایی که برای این ۳ برادر اتفاق افتاد/ روزی که احمد در هلیکوپتر شهید شد


از احمد خواستم نکته‌ای بگوید که تحفه‌مان باشد. گفت داداش زمانی که بین تو و دشمن تنها یک تخته سنگ فاصله هست و تو این طرف سنگ هستی و ضد انقلاب آن طرف سنگ، ایمانت معلوم می‌شود.
ماجرایی که برای این ۳ برادر اتفاق افتاد/ روزی که احمد در هلیکوپتر شهید شد

پدر، کفاش ساده بازار بود. وضع مالی خوبی نداشتند اما حساسیت روی تربیت بچه‌ها چنان نزد پدر ارزش داشت که چند سال بعد وقتی بچه ها به سن جوانی رسیدند نتیجه زحمات پدر را با نثار خون خود جبران کردند و بالاترین مدال افتخار را برای خانواده ملا سلیمانی به ارمغان آوردند. هر پنج برادر خانواده ملاسلیمانی اهل جبهه و جنگ شدند.

اکبر، فرزند اول، سه بار به جبهه ها اعزام شد و به قول خودش خاطرات شیرینی را از آن دوران و به خصوص عملیات والفجر 8 به خاطر دارد. اصغر، احمد، محمود و حسن چهار برادر دیگری بودند که جبهه رفتند. از این بین اصغر جانباز و سه برادر دیگر شهید شدند. پس از این، خانواده ملاسلیمانی مزین به نام سه شهید از تبار بزرگ مردان این دیار شد تا نام ملاسلیمانی ها بر صفحات تاریخ کشور بدرخشد. متن زیر بخش دوم گفت و گوی صمیمانه خبرنگار جهاد و حماسه دفاع پرس با اکبر ملاسلیمانی برادر سه شهید و یک جانباز دفاع مقدس است.



وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ چهارشنبه 19 شهریور 1393 ] [ 08:57 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

عکس/ شمشیری که مادرم بر کمرم بست

این عکس تاثیرگذار و روح گداز، در حوالی سال 63 یا 64، در جریان اعزام نیروهای داوطلب بسیج به جبهه های نبرد گرفته شده است. مادری در آخرین لحظاتی که دست داده، پیش از حرکت نوجوانش به سوی میدان نبرد، برای آخرین بار، سر او را می بوید و می بوسد.

عکس/ شمشیری که مادرم بر کمرم بست

تا شهدا - این عکس تاثیرگذار و روح گداز، در حوالی سال 63یت 64، در جریان اعزام نیروهای داوطلب بسیج به جبهه های نبرد گرفته شده است. مادری در آخرین لحظاتی که دست داده، پیش از حرکت نوجوانش به سوی میدان نبرد، برای آخرین بار، سر او را می بوید و می بوسد. وقتی این عکس را برای انتشار انتخاب کردم، ناخودآگاه به یاد یکی از روضه خوانی های علامه شهید مرتضی مطهری افتادم که به این قرار است:

«در کربلا، ده یا نُه طفل غیر بالغ شهید شدند. در مورد یکی از آنها تاریخ می‌نویسد: وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فی المَعرِکَةِ؛ جوانی که پدرش در معرکه شهید شده بود (ولی نگفته‌اند که پدرش چه کسی بود. یعنی برای ما مشخص نیست).

آمد خدمت ابا عبدالله و گفت اجازه بدهید من بروم به میدان. فزمود: نه. همچنین فرمود: به این جوان اجازه ندهید به میدان برود که پدرش کشته شده است؛ همین بس است و مادرش هم در اینجا حاضر است، شاید او راضی نباشد. عرض کرد: یا ابا عبدالله! اصلاً این شمشیر را مادرم به کمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان ابا عبدالله کن.»





جهان نیوز

http://www.tashohada.ir/fa/paper/03594




طبقه بندی: خبر،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
[ سه شنبه 18 شهریور 1393 ] [ 09:56 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

آن روز ما رفتیم ماشین پدر بزرگوار شهیدان «مافی» را امانت گرفته و آن مثل ماشین عروس تزئین کردیم و از جلوی تشییع کنندگان پیکر شهید سعید قنبری حرکت دادیم.

به یاد ماندنی ترین ماشین عروس + عکس

به گزارش تا شهدا، «رضا رجبعلی»، از رزمندگان سال های دفاع مقدس چنین روایت می کند:
«سعید قنبری که به جبهه رفت، نامزدش همکار ما در واحد تعاون سپاه پاسداران بود و هر روز به همراه چند تن از خواهرها به خانه ی شهدا می رفتند تا با خانواده ها دیدار داشته باشند. ایشان هر وقت که عملیاتی می شد، به واحد مربوطه مراجعه کرده و اسامی مجروحین را هم می گرفت که برای عیادت از آن ها و خانواده هایشان مراجعه نمایند.
 یک روز از قم زنگ زدند و آمار شهدا را برای ما ارسال کردند، آن روزها بسیجی های قزوین جزو لشگر 17 علی بن ابی طالب(صلوات الله علیه) قم بودند. لیست را که دریافت کردیم، دیدیم اسم «سعید قنبری» هم جزو شهدا است . خیلی زود همه ی بچه های سپاه از شهادت او مطلع شدند و این در حالی بود که نامزد ایشان هم مرتب سراغ سعید را از بچه ها می گرفت، ولی هیچ کس جرأت بروز دادن قضیه را نداشت. از نامزدی شان مدت زیادی نمی گذشت و علاقه ی شدید هم به یکدیگر داشتند. قرار بود بعداز بازگشت سعید از جبهه، بروند دنبال مقدمات عروسی شان .سرانجام گفتن موضوع به نامزد سعید به عهده من گذاشته شد که تحت شرایط سختی صورت گفت و زمان تشییع جنازه ایشان فرا رسید. 


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، شهید، دفاع مقدس، ماشین عروس،  
[ شنبه 15 شهریور 1393 ] [ 11:17 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

دوستش که دنبالش آمده بود،گفت:«نگران نباش خواهر من مواظبشم.» با عصبانیت گفتم:«اشکالی ندارد.بروید جبهه،ان شاالله پایت قطع شود،خودت پشیمان می شوی و بر می گردی.» نگاهی کرد و گفت:«ما برای سر دادن می رویم.مارا از دادن پا می ترسانی؟»

ما برای سر دادن می رویم... ما را از دادن پا می ترسانی؟

سردار شهید بی‌نشان «علی تجلایی» پنجم مرداد 1338 در تبریز به دنیا آمد، وی در سال 1358 وارد سپاه پاسداران شد سپس برای مبارزه با نیروهای ضدانقلاب به کردستان رفت.

مهاجرت به افغانستان و تأسیس نخستین مرکز آموزش فرماندهی مجاهدین افغانی، حضور در نبرد دهلاویه و حماسه سوسنگرد با عنوان فرمانده عملیات و معاون عملیاتی سپاه و اعزام به جبهه‌های پیرانشهر بخشی از فعالیت‌های این شهید است؛ سرانجام در 25 اسفند 1363 با عنوان قائم مقام فرمانده قرارگاه ظفر و فرمانده طرح و عملیات قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) در شرق دجله و طی عملیات «بدر» به شهادت رسید.


خاطره‌ای از همسر شهید علی تجلایی را می‌خوانیم:                                               


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خاطره، شهید، دفاع مقدس،  
[ شنبه 15 شهریور 1393 ] [ 11:13 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
فکر ﮐﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻮﺧﯽﻫﺎﯼ ﺟﺒﻬﻪﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﻧﺎﺯ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﯽﮔﻔﺘﯿﻢ: " ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺷﻬﯿﺪ ﺑﻪ ﺷﻢ"! ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺑﺨﻨﺪﻡ، ﮔﻔﺘﻢ: " ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﺧﯽﻫﺎﯼ ﺑﯽﻣﺰﻩ ﻧﮑﻦ "

 ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻮﺧﯽﻫﺎﯼ ﺟﺒﻬﻪﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﻧﺎﺯ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭﻣﯽﮔﻔﺘﯿﻢ: " ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺷﻬﯿﺪ ﺑﻪ ﺷﻢ"! ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺑﺨﻨﺪﻡ، ﮔﻔﺘﻢ: " ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﺧﯽﻫﺎﯼ ﺑﯽﻣﺰﻩ ﻧﮑﻦ " ﮔﻔﺖ : " ﺣﻤﯿﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺷﻮﺧﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﻢ ". ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﮐﻦ.

ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﻬﯿﺪ ﻣﯿﺸﻢ، ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﻭ ﭼﻪ ﻧﺨﻮﺍﯼ ! ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﻫﻤﻮﻧﻪ !
ﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻭ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻭﺻﯿﺖ ﺷﻔﺎﻫﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﮐﺮﺩ .
ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﯽ ﺯﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻟﻢ ﮐﻪ: " ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ؟ "
ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: "



وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، شهید، دفاع مقدس،  
[ پنجشنبه 13 شهریور 1393 ] [ 12:13 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
سه خاطره کوتاه                                                          
عمران صلاحی

1
از محمد قاضی پرسیدند: در حال حاضر داری چه كار می‌كنی ؟
گفت: كشورداری.
راست هم می‌گفت، چون 


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی،  طنز و شوخی، 
برچسب ها: خاطره، طنز، شاعر ایرانی،  
[ دوشنبه 10 شهریور 1393 ] [ 03:11 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

ناگفته‌های سردار نجات از زندگی رهبر انقلاب


به او گفتم همراه من بیا و چون پیرزن بود، او را به قسمت آقایان بردم و گفتم این هم «آقا»! اینجا بنشین و هر وقت خواستی برو . بعد ایستادم از دور او را نگاه کردم.
ناگفته‌های سردار نجات از زندگی رهبر انقلاب

به گزارش نسیم فرخی به نقل از دفاع پرس، خودش می‌گوید: «محشور شدن ما با حضرت آقا به سال 61 برمی‌گردد که ایشان رییس جمهور بودند و من مسئولیت حفاظت سپاه را برعهده داشتم.»

از طرف سپاه، علی شمخانی به عنوان جانشین فرمانده کل و مسئول اطلاعات نیز در جلسات شورای امنیت کشور شرکت می‌کردند.

«در همین جلسات بود که بنده نیز گاهی برای گزارش حفاظت از شخصیت‌ها شرکت داشتم و حضرت آقا از همانجا ما را شناختند و زمانی هم که ایشان برای سرکشی به مناطق جنگی می‌رفتند، بنده ایشان را همراهی می‌کردم.»

«سردار محمدحسین نجات» شاید مهمترین مسئولیت خود را در سال 79 بر عهده گرفت: «فرماندهی سپاه ولی امر» که مسئولیت آن، حفاظت از بیت رهبری است و به مدت 10 سال در این مسئولیت ماند.

اگرچه بیشتر «نجات» را یک چهره امنیتی و به دور از رسانه می‌شناسند، اما او با روی خوش به درخواست ما پاسخ مثبت داد و به بیان برخی خاطرات و ناگفته‌ها از 10 سال زندگی نزدیک با رهبر معظم انقلاب پرداخت.

آنچه در زیر می‌خوانید، خاطراتی است شنیدنی که فرمانده سابق سپاه ولی امر با لهجه شیرین شیرازی در حالی که در برخی دقایق با بغض همراه بود، با حضور در فارس  تعریف کرد.



وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  خاطره،  مذهبی، 
برچسب ها: خاطره، رهبر انقلاب،  
[ دوشنبه 10 شهریور 1393 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
ارسال به دوستان
از کاسه بشقاب فروختن تا وزارت راهی نیست

محمد علی در آن روزها که چرخک وسایل را در کوچه پس کوچه‌های پایتخت حرکت می داد شاید حتی یک نفر هم نمی توانست آینده درخشان او را حدس بزند.

خبرگزاری فارس: از کاسه بشقاب فروختن تا وزارت راهی نیست

شهید دکتر محمد علی رجایی به سال 1312 در قزوین متولد شد. در همان دوران کودکی به تهران آمده و به خاطر مشکلات مالی خانواده مشغول به کار شد. مدتی در بازار بود و مدتی به دستفروشی در کوچه پس کوچه های پایتخت پرداخت. محمد علی در آن روزها که چرخک وسایل را حرکت می داد شاید حتی یک نفر هم نمی توانست آینده درخشان او را حدس بزند.

شهید رجایی از ابتدای آغاز مبارزات انقلابی از مجاهدین فعال بود و در کنار کار و مبارزه به تحصیل هم ادامه می‌داد. فعالیت‌های انقلابی او از دید ماموران طاغوت پوشیده نماند و چند باری زندانی و به شدت شکنجه شد. آن روزها با افرادی چون آیت‌الله خامنه ای، شهید بهشتی و شهید باهنر آشنا شد و رفاقتشان هر چه بیشتر شکل می گرفت.


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، شهید رجایی،  
[ چهارشنبه 5 شهریور 1393 ] [ 11:09 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
از حضرت آقا شنیدم که: یک روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم که با یک موتور گازی می‌آمد. موتور را که نگهداشت، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او درباره‌ خروس‌ها پرسیدم، جواب داد که این خروس‌ها استثنایی‌اند و تخم می‌گذارند!
خروس‌های استثنایی تخم‌گذار!
به گزارش افکارنیوز، همزمان با دوم شهریور ماه سالروز شهادت مبارز نستوه؛ شهید سیدعلی اندرزگو، حجت‌الاسلام سیدمهدی اندرزگو، فرزند این شهید بزرگوار خاطراتی را به نقل از رهبر معظم انقلاب درباره‌ آن شهید بازگو کرده است که به شرح ذیل است. من در زمان مبارزات پدرم خیلی کوچک بودم و نکات چندانی در یادم نمانده است. هرچه می‌دانم، از مادرم یا از یاران پدر شنیده‌ام. بیشترین چیزی که در خاطرم مانده، مسافرت‌ها و سختی‌هایی است که در راه مبارزه تحمل می‌کردیم.

دستگیری پدر ما برای ساواک بسیار اهمیت داشت و برای دستگیری او جایزه‌های سنگینی تعیین کرده بودند. برداشت آنها این بود که اگر او را شهید یا دستگیر کنند، روند مبارزه‌ مردم بسیار کندتر خواهد شد.

به همین منظور در ساواک بخش ویژه‌ای را اختصاص داده بودند برای دستگیری این شهید بزرگوار. همه‌ی این‌ها نشان از اهمیت بسیار بالای حضور شهید اندرزگو در بهبود روند مبارزه‌ها دارد.

عمده‌ فعالیت شهید اندرزگو در مبارزه با رژیم غاصب پهلوی عبارت بود از واردات اسلحه و تأمین اسلحه‌ مورد نیاز مبارزان و نیز وارد کردن اعلامیه‌های امام رحمه‌الله به داخل کشور. حاج احمد قدیریان هم که اخیراً به رحمت خدا رفت، برای من نقل ‌کرد سلاح‌هایی که شهید اندرزگو از افغانستان وارد می‌کرد، در اوایل انقلاب بسیار به‌ درد خورد و همه‌ آنها در کمیته و جاهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت.

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خبر،  خاطره،  سیاسی،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، شهید، انقلاب اسلامی،  
[ سه شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 09:32 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
صدای توپ، تانك و خمپاره بلند است.

همه‌جا را غبار و دود فراگرفته است. خاك است كه كیلو كیلو از زمین كنده و بر هوا پخش می‌شود. ناگهان صدای كسی پشت بیسیم توجه همگان را به خود جلب می كند. عبدالله میثمی روحانی رزمنده‌ای كه به‌جز نمایندگی امام در سپاه مسئولیت یكی از قرارگاه‌ها را به عهده دارد بلند پشت بیسیم فریاد می‌زند: بچه‌ها امروز اینجا كربلاست. درست می‌گوید جزیره مجنون، عملیات خیبر همچون كربلایی برای فرزندان عاشورایی امام روح‌الله بود. وی ادامه می‌دهد: هركس امروز در اینجا بایستد، اگر در كربلا هم بود می‌ایستاد و هركس بماند، مانند اصحاب سید‌شهدا قبل از شهادت، خدا جایش را در بهشت به او نشان می‌دهد. حسین دوخانچی ایستاد. قطع‌نخاع شد. 17 ‌سال قطع‌نخاع ماند،‌ هنگامی كه به منزل وی برای دیدنش رفتیم، بالای تختش نوشته بود:


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، شهید، دفاع مقدس،  
[ دوشنبه 3 شهریور 1393 ] [ 11:09 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

پاى علیجانى هم پرید

شیب تندى بود. در اطرافمان، مین هاى والمرى و گوجه اى پراكنده بودند. در سرازیرى، سریع دویدم پائین و به دنبال من اشرفى هم دوید. به پائین كه رسیدم، برگشتم تا بچه ها را كه در حال آمدن بودند ببینم. درست در لحظه اى كه چشمم به گامهایشان بود تا سُر نخورند، ناگهان نورى شدید و انفجارى وحشت انگیز را دیدم كه به دنبال آن، علیجانى به هوا پرتاب شد. در جا افتاد زمین. به محض افتادن، شروع كرد به «یا حسین» گفتن.

 تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۶/۰۳
 پاى علیجانى هم پرید

به گزارش تا شهدا؛ در میدان مین اطراف ارتفاع 112 منطقه والفجر مقدماتى، شروع كرده بودیم به كار. از حدود 12 شهیدى كه آن روز پیدا كرده بودیم، اكثرشان وسط میدان مین افتاده بودند. میان سیم هاى خاردار، و وسط راه كار. از جلمه آنان، همان شهیدى بود كه اول میدان مین، خودش را انداخته بود روى مین منور و بدنش كاملا سوخته بود.

شش نفر بودیم كه داشتیم برمى گشتیم عقب. دیگر ظهر شده بود و وقت نماز و ناهار. مثل اداره هایى كه در شهر هستند، مى رفتیم كه استراحتى كوتاه داشته باشیم و برگردیم. از سراشیبى تپه اى داشتیم مى رفتیم پائین. من سرستون بودم، حمید اشرفى پشت سرم و «مرتضى علیجانى» كه از بچه هاى ورامین بود، به دنبال او و سید و دیگر بچه ها پشت سرشان. رفتیم كه از میدان مین عبور كنیم. استدلالم این بود كه من یك مقدارى از بقیه فاصله بگیرم و جلوتر بروم كه اگر اتفاقى افتاد، به دیگران آسیب نرسد;چرا كه علیجانى و اشرفى هم تخریبچى بودند و مى توانستند بچه ها را از میدان رد كنند.




وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ دوشنبه 3 شهریور 1393 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

تئاتر درمانی در اسارت


عراقی ها گفتند: «آماده باشید که آزادید» اما ما باور نکردیم. حس و حال عجیبی داشتیم. خیلی ها اشتهایشان باز شده بود. من بر عکس، اشتهایم به کلی کور شده بود. لحظه شماری می کردیم تا نوبت به اردوگاه ما برسد. انتظار کشنده ای بود. بالاخره نوبت به گروه ما رسید. باور نمی کردیم.می­‌گفتیم شایعه است.
تئاتر درمانی در اسارت

به گزارش دفاع پرس، شاید اسم «محسن اسماعیل جعفر» برای شما نا آشنا باشد. این اسم به ظاهر عجیب و غریب، اسم اسیر شماره 4263 در اردوگاه موصل 3 عراق یعنی«محسن جهانبانی» است. وی دانش آموز دبیرستان مصطفی خمینی اصفهان بود که در عملیات محرم به اسارت نیروهای عراقی درآمد و پس از تحمل 2750 روز اسارت، سرانجام در سی مرداد 69 به خاک پاک میهن قدم گذاشت. بعد از آزادی به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران راه یافت و در رشته تئاتر فارغ التحصیل شد. بعد به بازیگری روی آورد. ابتدا در فیلم سینمایی «خلبان» ایفای نقش کرد. سپس در« بهترین تابستان من»،« قطعه ای از بهشت» ،« پیک نیک در میدان جنگ»، «دوئل»، «روزهای آتش»، «سریال یوسف پیامبر» و « اخراجی های 2 » هنرنمایی کرد.آخرین کار سینمایی جهانبانی حضور در فیلم «نفوذی» بود. به بهانه 26 مرداد سالروز ورود آزادگان سرفراز به میهن عزیزمان ایران به سراغ حاج محسن رفتیم و میهمان خاطراتش از دوران اسارت شدیم. روایت های زیر تنها بخش کوتاهی از خاطرات این آزاده دوست داشتنی و هنرمند است. جهانبانی این روزها سرگرم ساخت فیلم مستند سید آزادگان مرحوم علی اکبر ابوترابی است که «ابر فیاض» نام دارد.

از کردستان تا دهلران



وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  خاطره،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: گزارش، خاطره، آزاده، دفاع مقدس،  
[ شنبه 1 شهریور 1393 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
حاج رجب محمدزاده نانوای بسیجی که سال ۱۳۶۶ در منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره صورت خود را از دست داد و امروز با ۷۰ درصد جانبازی در هیاهوی شهر به فراموشی سپرده شده است.
روایت جانبازی که صورتش را داد اما از سیرتش نگذشت+تصاویر
نسیم فرخی: حاج رجب محمدزاده نانوای بسیجی که سال 1366 در منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره صورت خود را از دست داد و امروز با 70 درصد جانبازی در هیاهوی شهر به فراموشی سپرده شده است تنها برای اینکه سیرت دارد اما صورت ندارد.

بزرگ مرد روزهای جنگ، امروز بزرگترین و تنها آرزویش دیدار بارهبر معظم انقلاب است.

ساکن یکی از محلات پائین شهر مشهد است، منطقه ایثارگران، به راستی که نام زیبنده‌ای است، برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم مدت‌ها بود پیگیر گفت وگو با جانباز 70 درصد مشهدی حاج رجب محمدزاده بودم و امروز همان روز است.

وارد منزل این جانباز که شدیم آقای محمدزاده و خانواده‌اش به استقبالمان آمدند، تصورش را هم نمی‌کردم، این همه رشادت و از خودگذشتگی را از کمتر کسی دیده‌ام، مردی 74 ساله که 24 بار صورتش را جراحی کرده است اما با تمام این اوصاف هنوز هم نمی‌تواند به درستی صحبت کند، غذا بخورد، نفس بکشد، ببیند، استشمام کند و...


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: گزارش، خاطره، جانباز، دفاع مقدس،  
[ شنبه 1 شهریور 1393 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

روز شانزدهم بود كه دیدم از تشنگی دارم هلاك می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم كه مثل فرزندتان اینجا تشنه‌كام به شهادت برسم...

توسل یك اسیر به حضرت زهرا (س) به روایت سید آزادگان
27 مرداد 1393-09:10:24
منبع: خبرگزاری بسیج
پیوند: برای توضیحات بیشتر اینجا كلیك كنید
فرستنده: دبیر منابع

برای نمایش كامل تصویر كلیك كنید

خبرگزاری پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس، 26 مرداد سالروز ورود نخستین گروه از آزادگان جنگ تحمیلی به ایران در سال 1369 است. به همین مناسبت به بیان خاطره ای از سرور آزادگان مرحوم حجه الاسلام علی اكبر ابوترابی فرد در خصوص توسل یك اسیر به حضرت زهرا كه در كتاب اروند خاطرات منتشر شده است می پردازیم.

سید علی اكبر ابوترابی در جنگ ایران و عراق نیز در كنار مهدی چمران حضور داشته و به اسارت درآمده. وی نقش عمده‌ای در اردوگاه‌های اسرای ایرانی در عراق داشت.. وی در دوازدهم خرداد ۱۳۷۹ در مسیر زیارت حرم علی بن موسی الرضا به همراه پدرش آیت اللَّه سیدعباس ابوترابی فرد بر اثر سانحه رانندگی درگذشت و پیكر هر دو در صحن آزادی حرم امام رضا به خاك سپرده شد.

در بخشی از خاطرات سید آزادگان آمده است:

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای كه دشمن نفهمد.


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، آزاده، شهید،  
[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 09:11 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 6 ::      ...   2   3   4   5   6  

درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات