نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان
به یاد سردار شهید حسن باقری به بهانه سالروز شهادتش

سرباز فراری که «نابغه جنگ» لقب گرفت/ من حسن باقری نیستم، غلامحسین افشردی هستم


روزنامه جمهوری اسلامی تازه سر و شکل گرفته بود که غلامحسین پشت یکی از میزهای تحریریه خبر نشست. «کتش را پشت صندلی ای که می‌نشست می‌انداخت و آستین پیراهنش را هم کمی بالا می‌زد گاهی وقتها هم خودش دیده نمی‌شد ولی صدای مردانه‌اش تا آن سر تحریریه می‌رسید.»
سرباز فراری که «نابغه جنگ» لقب گرفت/ من حسن باقری نیستم، غلامحسین افشردی هستم
سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: اوایل جنگ وقتی خبر شهادت سردار رشید اسلام حسن باقری منتشر شد، ژنرال های چهار ستاره عراقی که قبلاً ضرب شست باقری را دیده بودند، اعتراف کردند که «اگر حسن باقری زنده می ماند، سرنوشت جنگ عوض می شد.»
 
حسن باقری نظامی نبود. درجه و پست و مقامی هم نداشت. باقری پیش از انقلاب یک سرباز ساده بود که به دستور امام از پادگان فرار کرد و به صف انقلابیون پیوست. بعد از پیروزی انقلاب، قلم به دست گرفت و ردای خبرنگاری پوشید و با آغاز جنگ با یک دوربین ساده عکاسی به جنگ دشمن رفت و در سایه ایمان و توکل کم نظیری که داشت با طرح ها و ایده های بکرش کمر دشمن را شکست و به «نابغه جنگ» نام گرفت. به بهانه 9 بهمن سالگرد شهادت این سردار همیشه در یاد، فرازهایی از زندگی پر برکتش را مرور می کنیم.
 
***

بهشتی جنگ


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس،  
[ چهارشنبه 8 بهمن 1393 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]



پـــــــــدر ، مشفق ...
عباس خوش عمل کاشانی

استاد فقید مشفق کاشانی که به حق شیخ الشعرای انقلاب اسلامی نامیده می شود ، گذشته از این که ادیب و شاعری توانا بود ، انسانی دلسوز و گره گشا از کار دیگران ،بخصوص شاعران جوان محسوب می شد.آن انسان شریف و بزرگوار حق پدری بر گردن من و برخی دیگر از شاعران جوان دهه ی 60 دارد؛ چنان که در شعری مثنوی هم به آن اشاره کرده ام. 
من هیچ گاه فراموش نمی کنم یکی از روزهای بهاری سال 1367 را که از طرف تعاونی مسکن روزنامه ی اطلاعات گفتند قرار است به چهل نفر از کارمندان تحریریه در شهرک جدیدالتاسیس اندیشه خانه بدهیم و شما هم یکی از آن چهل نفرید. لذا برای تسهیل در امر واگذاری ، هریک از همکاران واجد شرایط بایستی مبلغ 50 هزار تومان به حساب تعاونی بریزند و فیش واریز را بیاورند.گویی سطل آب یخی برسرم خالی شد. با خود گفتم : خانه ، نیامده از دستم رفت و باید پایان اجاره نشینی ام را در خواب ببینم !
آن روز بسیار پکر و ناراحت بودم و پشت میز کارم در تحریریه ی مجله ی جوانان نشسته بودم و خودخوری می کردم. ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد و نگهبانی درب شیشه ای روزنامه ، اطلاع داد که آقای مشفق کاشانی برای دیدن شما آمده است. استاد مشفق آن روزها در واحد ویرایش رادیو واقع در میدان پانزده خرداد مشغول بود و هر دوهفته یک بار که ار طرف خیابان خیام به رادیو می رفت سری به من می زد تا تازه ترین شعرش را بنابه درخواست من دراختیا رم بگذارد و من در مجله یا صفحه ی ادبی روزنامه منعکس کنم. آن روز هم استاد طبق معمول تشریف آورده بود تا غزل جدیدی را که به مناسبت 15 خرداد بود بدهد تا در مجله ی جوانان منعکس شود. شتابان خودم را به درب شیشه ای رساندم. استاد همچون همیشه با چهره ای دلنشین و متبسم به طرفم آمد و مصافحه کردیم. برای دقایقی در کریدور روی مبل لمیدم تا استاد شعرش را از کیفش در آورد و ارائه کند. آن پیر جهان دیده روبه من کرد و با لهجه ی خودمانی کاشانی پرسبد: عباس چده؟ کشتیاد غرق شدن؟ گفتم نه استاد طوریم نیست . استاد این بار با لحن صمیمانه تری در حالی که می خندید گفت: نه ، تو عباس همیشه ی نیستی ؛ اخلاقت حسابی گه مرغیه !! به زور لبخندی زدم و آهی کشیدم. دستم را گرفت و با اصرار تمام خواست تا دلیل ناراحتی ام را بگویم و من گفتم آنچه را بایستی-و شاید هم نمی بایستی- بگویم. استاد مشفق آن مرد نازنین سری تکان داد و با لحن سرزنش باری گفت: همه ی غصه ت برا همینه؟ من پیش خودم گفتم نکنه خدا نکرده برا نزدیکانت اتفاق بدی افتاده که این طور درهمی. سپس مکثی کرد و افزود: مطمئن باش اگر به صلاحت باشد خدا خودش کار رو درست میکنه.استاد شعرش را داد و در حالی که مرا دلداری می داد به طرف رادیو رفت. 
آن روز گذشت.

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی، 
برچسب ها: خاطره، شاعر، مشفق کاشانی،  
[ یکشنبه 5 بهمن 1393 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
بچه‌ها صف کشیده بودند جلوی بیمارستان و سر اهدای کلیه به حاجی، جر و بحث می‌کردند. هرکس می‌خواست قرعه به نام او بیفتد. آنها سر از پا نمی‌شناختند و هر لحظه به تعدادشان اضافه می‌شد.
ماجرایی که شهید کلهر را از خانواده‌اش دور کرد/ فرماندهی که شبیه نداشت
سرویس حماسه و جهاد دفاع پرس: "حاج یدالله کلهر" روستا زاده بود. در "بابا سلمان" شهریار به دنیا آمد. همانجا قد کشید و بزرگ شد. به دلیل نبود امکانات و سختی راه، ازادامه تحصیل باز ماند. سال 53 به خدمت سربازی رفت. چندین بار از خدمت سربازی فرار کرد. آشنایی با امام خمینی(ره) مسیر زندگی اش را تغییر داد و به جرگه مبارزان با رژیم پهلوی پیوست. با پیروزی انقلاب، سپاه منطقه کرج را راه ندازی کرد. با آغاز جنگ، در آزاد سازی گیلانغرب حماسه ماندگاری آفرید.
 
به خاطر لیاقت و کاردانی به عنوان جانشین فرماندهی تیپ المهدی(ج) برگزیده شد. در عملیات فتح المبین ضرب شست جانانه ای به عراقی ها نشان داد. بعدها در عملیات والفجر 8، کربلای 4 و 5 خوش درخشید. شهید یدالله کلهر از بنیانگذاران لشکر 31 عاشورا، لشکر 27 محمد رسول الله (ص) و قائم مقام لشکر 10 سیدالشهدا بود. وی پس از سالها مجاهدت، سرانجام در اول بهمن 1365 در عملیات " کربلای 5" جاودانه شد و به قافله شهدا پیوست. به بهانه بیست و هشتمین سالگرد شهادتش فرزاهایی کوچک از زندگی این مرد بزرگ را مرور می کنیم:
 
نشانه
 
قنداقه نوزاد را با خوشحالی در آغوش کشید و سرتاپایش را خوب برانداز کرد. چشمش به گوش راست نوزاد افتاد. قسمت کوچکی از لاله گوش راست نوزاد بریدگی داشت. با تعجب گفت : «این بچه یک نشانه دارد». پدر بزرگ قنداقه را گرفت و گفت: « معنایش این است که این بچه در آینده کاری می کند که اسمش بر سر زبانها می افتد. شاید پهلوان شود و شجاعت از خود نشان دهد. هر چه هست نام خوبی از خود به جا می گذارد.»
 
مثل باران
با بچه های دیگر فرق داشت. فرقش هم این بود که

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: گزارش،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 07:26 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

متن زیر بخشی از خطبۀ دوم نماز جمعه تهران در تاریخ 9 آبان 1359 به امامت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای است. بی تردید بازخوانی آن روزها، شرایط حاکم بر جامعه را برای نسلهای امروزی تصویر می کند.

نامه پسر 8 ساله به «آقا»: دعا كنید مادرم شهید شود

تا شهدا - متن زیر بخشی از خطبۀ دوم نماز جمعه تهران در تاریخ 9 آبان 1359 به امامت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای است. بی تردید بازخوانی آن روزها، شرایط حاکم بر جامعه را برای نسلهای امروزی تصویر می کند.

«من بعضى از این یادداشت هائى كه به من شده، آورده بودم برایتان بخوانم اما وقت مى گذرد و اینها هم بسیارى تكرارى است. اما یك كودك هفت هشت ساله یك نامه براى من نوشته است اجازه بدهید این نامه را برایتان بخوانم كه نشان بدهد فرهنگ انقلابى جامعه ما به كدام سوى مى رود . این كودك هشت ساله یا نه ساله نوشته: ( با خط كودكانه خودش ).

بسم الله الرحمن الرحیم

درود به امام خمینى رهبر انقلاب اسلامى - برادر خیلى خوبم آقاى خامنه اى، من پسرى هشت ساله هستم كلاس دوم درس مى خوانم، خدا كند زودتر بزرگ بشوم و به جنگ عراق بروم. حالا كه نمى توانم جنگ بكنم یك پلاك طلا دارم كه به شما مى دهم تا بفروشید و در راه اسلام خرج كنید. یك دختر خاله چهار ساله دارم كه یك النگو و یك پلاك براى بچه هاى جنگزده كه پدر و مادر ندارند، داده است. خواهر سه ساله من دو تا النگوى طلا داده كه به شما بدهم به بچه ها بدهید. دعا كنید مادرم شهید بشود , چون خیلى دلش مى خواهد شهید بشود . از طرف من دست امام را ببوسید . سلام من را به آیت الله العظمى منتظرى و دكتر بهشتى و آقاى رفسنجانى و آیت الله خلخالى و آقاى رجائى برسانید. خداحافظ شما و همه انقلابى ها .

این فرهنگ یك كودك هشت ساله ماست كه در كلاس دوم درس مى خواند .

مردم ! اى برادران مسلمان! اى خواهران مسلمان! اى خانواده هاى شهید پرور و قهرمان پرور! من به شما مژده مى دهم ملتى كه فرزند خردسالش چنین است , پیرش چنان است . امروز یك خانم مسنى در حدود 60 ساله یا بیشتر در منزل ما آمده بود گریه مى كرد مى گفت فلانى من از بس دنبال تابوت شهدا حركت كردم و تشییع جنازه كردم , دیگر دل ندارم . اشك مى ریخت، مى گفت مرا هم با خودتان به جبهه جنگ ببرید. آنجا هر كارى بگوئید بكنم , رختشوئى كنم، غذا بپزم، خدمات انجام بدهم. شاید هم در آن میدان كشته بشوم. آن كودك خردسال، این خانم مسنى كه چندین ده سال از عمرش گذشته، این فرهنگ جامعه ماست .

پروردگارا! به حرمت محمد و آل محمد تو را سوگند مى دهیم، این جامعه، این ملت و امام این امت را روز به روز و لحظه به لحظه، موفق تر و مؤیدتر بگردان ( آمین نمازگزاران ) »




طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس،  
[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 06:17 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

به یاد شهید«محمدحسین عدالتخواه»

رزمنده‌‌ها چند روزی را که برای مرخصی آمده‌اند به شهر، با دیدار با خانواده‌ی شهدا و عیادت از جانبازان سپری می‌کنند؛ اما پایان هر روز، گلزار شهدا پاتوق خوبی است برای جماعتی که سال‌‌ها توی جنگ بوده‌اند، اما هنوز مانده‌اند توی دنیا.قطعه‌ی بالای گلزار شهدای کرمان کم‌کم دارد شکل می‌گیرد. قبرهای تازه و چند قبر جدید، که از پیش آماده شده‌اند تا پذیرای شهدایی باشند که کسی نمی‌داند کِی و چه‌طور شهید می‌شوند، حتی کسی نمی‌داند این روز‌ها دارند خیلی سریع خودشان را به روزهای پایانی جنگ می‌رسانند؛ به روزهای «بیت‌المقدس 7».نیمه‌شب است. این چند نفر دارند لابه‌لای قبور شهدا می‌چرخند. 

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ یکشنبه 28 دی 1393 ] [ 06:53 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

ماجرای شهادتش را در خواب برایم تعریف کرد/ خداحافظ مرد همیشه خندان


موقعی که فهمیدم هواپیما در حال سقوط است و ما به سرعت در حال پایین آمدن هستیم، فقط گفتم: «خدایا من دارم می‌آیم پیشت. اما بعد از من، همسر و فرزندانم چه سرنوشتی خواهند داشت و با چه سختی‌هایی رو برو خواهند شد که ندا آمد، نگران نباش ما کمکشان می‌کنیم اما سختی‌هایی خواهند داشت و ما می‌دانیم...
ماجرای شهادتش را در خواب برایم تعریف کرد/ خداحافظ مرد همیشه خندان

اشاره: شب عید عرفه بود. تازه از پایگاه برگشته بود خانه. هنوز خستگی اش رفع نشده بود که از پایگاه خبر دادند باید برای ماموریت فردا آماده باشد. قرار نبود برود ماموریت. شب سردی بود. داشت برف می بارید. مرتضی نفس عمیقی کشید و گفت: «نگران نباشید. می روم و زود برمی گردم.»

فردا صبح مرتضی با پرواز شماره 232 رفت سمت ارومیه اما هیچ وقت از سفر آخر برنگشت. حالا 9 سال از پرواز آخر مرتضی با هواپیمای فالکن سپاه و عروج عارفانه او همراه با سردار شهید احمد کاظمی می گذرد. 9 سال است که خانواده او بی صبرانه چشم انتظار بازگشت مرتضی هستند تا برگردد و یک بار دیگر با سینا و مبین گرم بگیرد. شهید بصیری متولد بهمن 42 بود و درست در 42 سالگی به آرزویش رسید و جاودانه شد.

متن زیر گفت‌وگوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با "سیده تقیه علوی زاده" همسر مهندس شهید مرتضی بصیری از شهدای عرفه به بهانه نهمین سالگرد شهادت وی است.


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خبر، گزارش، دفاع مقدس،  
[ پنجشنبه 25 دی 1393 ] [ 08:48 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

شب عملیات والفجر 8 شهید «محمد شمسی» در حاشیه اروندرود به مانعی بر می خورد و به شدت مجروح می شود. هرچه برادران اصرار می کنند «بیا تو را به عقب برگردانیم» قبول نمی کند...

برای اینکه عملیات لو نرود، سرش را زیر آب کرد!

تا شهدا - یکی از بسیجیان لشکر 31 عاشورا تعریف می کند: شب عملیات والفجر 8 شهید «محمد شمسی» در حاشیه اروندرود به مانعی بر می خورد و به شدت مجروح می شود. هرچه برادران اصرار می کنند «بیا تو را به عقب برگردانیم» قبول نمی کند و می گوید: شما به عملیات ادامه بدهید و نگذارید عملیات لو برود. وضع عجیبی بود. به هر زحمت بود، بچه ها را متقاعد کرد که به پیشروی ادامه دهند.


من از فاصله نه چندان دور او را زیر نظر داشتم. زخم هایش عمیق بود و خونریزیش شدید. برای آن که سر و صدا نکند و عملیات لو نرود، سرش را داخل رود فرو کرد و در همان حال مظلومانه به شهادت رسید.





طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

شب عبدالحسین را خواب دیدم. گویی از آسمان آمده بود؛ با ظاهری آراسته و چهره ی روشن و نورانی. یک پارچ خالی تو دستش بود. داد بهم. با خنده گفت:


همه چیز خریده‌ایم غیراز پارچ

تا شهدا - جهیزیه ی فاطمه حاضر شده بود. یک عکس قاب گرفته از بابای شهیدش را هم آوردم. دادم دست فاطمه. گفتم: بیا مادر! اینو بگذار روی وسایلت.

به شوخی ادامه دادم:

بالاخره پدرت هم باید وسایلت رو ببینه که اگر چیزی کم و کسری داری برات بیاره.

شب عبدالحسین را خواب دیدم. گویی از آسمان آمده بود؛ با ظاهری آراسته و چهره ی روشن و نورانی. یک پارچ خالی تو دستش بود. داد بهم. با خنده گفت:

این رو هم بگذار روی جهیزیه ی فاطمه

فردا رفتیم سراغ جهیزیه. دیدیم همه چیز خریده‌ایم، غیراز پارچ.


شهید عبدالحسین برونسی





طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، مادر، شهید،  
[ پنجشنبه 11 دی 1393 ] [ 08:18 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]

علیرضا قزوه      

غذای وج شاعران هندو در انجمن بیدل


ماهی یک بار انجمن ادبی بیدل داشتیم و آخرش هم به استادان وشاعران غذایی می دادیم. مثلا بریانی که نوعی غذای هندی ست که با برنج و گوشت مرغ و کشمش و بادام و کلی فلفل درست می شود و هواداران زیادی در بین هندی ها دارد. در این میان تنی چند از جماعت هندوان هم بودند که غذای گوشتی نمی خوردند و به اصطلاح وجترین بودند. خیلی وقتها یادم می رفت که سفارش غذای وج بدهم و غافلگیر می شدم و تنی چند از شاعران هندو مثل دکتر بلرام و دکتر راجندر کوما و دیگران مجبور بودند بدون خوردن غذا به خانه بروند. در این موارد هم باز خودم را نمی باختم و می گفتم دوستان وج با من بیایند. سه چهار نفری می شدند آنها را صاف می بردم زیر شیر آب سردکن و چون آب هم جزو غذاهای وج حساب می شد و در ترکیبش گوشت نبود می گفتم بفرمایید این هم غذای وج 1 مخصوص شما!


شاعر سپیدسرای زورکی




وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی،  طنز و شوخی، 
برچسب ها: خاطره، طنز، علیرضا قزوه،  
[ شنبه 6 دی 1393 ] [ 12:05 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
نسیم فرخی: لحظه به لحظه هشت سال دفاع مقدس و جانانه ملت انقلابی و نستوه ایران اسلامی سرشار از خلق خاطرات زیبا و حماسی است.
مادرانی که در مکتب فاطمه زهرا و زینب کبری و ام البنین و ام وهب (سلام الله علیهن ) پرورش یافته اند، لحظاتی ناب و به یادماندنی آفریده اند که هیچ گاه از ذهن تاریخ سترده نخواهد شد.
مادرانی که با تمام شور و شوق، شیره زندگی و عصاره عمر خویش را خالصانه در طبق عشق می نهادند و آب و آیینه و قرآن در دست میوه دل خود را به کربلای ایران بدرقه می کردند بی آن که هیچ گونه چشم داشتی داشته باشند.
یکی از این مادران حماسه آفرین، مادر شهید فصیحی و جناب سرهنگ فصیحی، فرمانده ناحیه مقاومت بسیج شهرستان خور و بیابانک ، است. مادری که با رفتار خویش، درسی تمام نشدنی و پایان ناپذیر به همه مادران و بالاتر از آن همه انسان های آزاده آموخت. 

آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس
جناب سرهنگ فصیحی در جلسه ستاد استقبال از شهدای گمنام شهر فرخی خاطره خویش را از مادرش چنین بیان کرد:

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، مادر، شهید، سرهنگ فصیحی،  
[ یکشنبه 30 آذر 1393 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
از یکی از بچه های گروهان پرسیدم: عباس آقا رحمانی این جاست؟
جواب داد: عباس آقا نمی شناسم.



نسیم فرخی:
حضور جوانان در جبهه های نبرد با یک دنیا نشاط و سرزندگی و خاطره همراه است. جوانانی که با عشق و علاقه و اخلاص پای به میادین دفاع مقدس از کیان و شرف و آزادی و وطن خویش نهادند و با رشادت در سخت ترین صحنه های خون و خطر، حماسه آفریدند.
یکی از این رزمندگان آقای عبدالحسین صفار است. وی به همراه پدر مرحومش ماشاء الله و برادرش حاج محمود دوش به دوش رزمندگان اسلام به نبرد پرداخته است و خاطرات فراوان و شیرینی از آن روزها به یاد دارد که با شور و حرارت خاصی نقل می کند.
در خلال برنامه بسیار دلنشین « شبی با لاله های آسمانی» که دوشنبه شب به همت پایگاه بسیج مهدیه و کانون سقا در هیئت متوسلین به قمر بنی هاشم(ع) برگزار شد خاطره ای نقل کرد که شنیدنش خالی از لطف نیست


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: فرخی،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، شهید، فرخی،  
[ دوشنبه 10 آذر 1393 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
كارت شهید و پیام آن

در دژ امام محمد باقر(ع) واقع در طلائیه پیکر شهیدی کشف شد که سر نداشت و پیکرش دو نیم شده بود. داخل جیب های لباس تعدادی کارت و یک قرآن کوچک و یک خودکار بود. روی یکی از کارتها با خطی بسیار زیبا و زرد رنگ نوشته بود: «و خداوند ندا می دهد که شهدا به بهشت در آیند.» از پیکر شهید و کارت او یک عکس گرفتم. وقتی خواستم دوباره کارت را ببینم در کمال تعجب دیدم محو شده است. پیش خود گفتم حتما نور خورشید و یا... باعث شده جمله پاک شود، از آن گذشتم. در مرخصی جریان را برای یکی از علما تعریف کردم، ایشان گفتند بروید عکس را چاپ کنید، اگر چاپ شد، جریان خاصی نبوده، اما اگر چاپ نشد برای ما پیام داشته است. تمام عکسها بسیار شفاف چاپ شد به جز آن عکسی که از کارت گرفته بودم، حالتی نور خورده و مات داشت.

***

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ یکشنبه 2 آذر 1393 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]


غزل اشتراکی !
عبدالرحیم سعیدی راد

سال 1371 با یک دستگاه مینی بوس ، به همراه تنی چند از شاعران خوزستانی ، از اهواز برای شرکت در کنگره شعر ویژه « آزادسازی خرمشهر » عازم این شهر بودیم . در راه به پیشنهاد یکی از دوستان شاعر تصمیم گرفتیم که یک غزل مشترک بسراییم .
بیت اول را یاسمی نوشت و بلند خواند : « سال‌ها در تب تو سوخته و ساخته‌ایم / پرچم فتح تو بر بام شب افراخته‌ایم » ، بعضی ها گفتند ولش کن ، این قافیه اش سخت است . خوب در نمی آید . در همین لحظه مرحوم رستگار گفت : « یه تکته کاغذ یه نفر به من بده » ، من که همیشه دفترچه یادداشتی در جیبم بود یک برگ کندم و به دستش دادم . روی آن نوشت :

وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: خاطره،  شاعران ایرانی، 
برچسب ها: خاطره، شاعر، ایرانی،  
[ پنجشنبه 29 آبان 1393 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]

پاسدار شهید احمد خادم الحسینى در سال 1332 در شیراز متولد شد. از همان دوران نوجوانى در کنار تحصیل، شبانه کار مى کرد. پس از پیروزى انقلاب اسلامى به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در اولین مأموریت به کردستان رفت. در دوران جنگ تحمیلى چند بار به جبهه رفت و یك بار مجروح شد. سرانجام در مورخه 20/2/1361 در مرحله اول عملیات بیت المقدس (فتح خرمشهر) به شهادت رسید. آنچه می خوانید روایتی از مراسم تدفین این شهید بزرگوار.

«پس از عملیات بیت المقدس که منجر به فتح خرمشهر گردید عده اى از شهدایى را که در این عملیات به شهادت رسیده بودند به شیراز آوردند. جمعیت زیادى از مردم در این مراسم تشییع حضور یافته بودند که در میان آنها علماى شهر دیده مى شدند.

اجساد مطهر شهدا در میان حزن و اندوه فراوان مردم بر دستهاى آنان تا «دارالرحمه » شیراز تشییع گردید وپیكرهاى مطهر شهدا در قبرهایى که از قبل آماده شده بود، قرار گرفت.

در شیراز رسم بر این بود که علماى شهر بخصوص روحانیونى که از لحاظ سنى و موقعیت اجتماعى از دیگران ممتازتر بودند مسؤولیت تلقین شهدا را برعهده مى گرفتند. حجة الاسلام و المسلمین طوبائى از روحانیون شهر که امام جماعت مسجد کوشک عباسعلى شیراز بود، نقل مى کرد: شب قبل که براى نماز شب برخاستم مسائلى برایم پیش آمد که دانستم فردا با امری عجیب مواجه مى شوم.

وقتى وارد قبر شدم تا تلقین شهید مورد نظر را انجام دهم، به محض ورود به قبر در چهره شهید حالت تبسمى احساس کردم و فهمیدم با صحنه اى غیر طبیعى روبرو هستم. وقتى خم شدم و تلقین شهید را آغاز کردم، به محض اینكه به اسم مبارك امام زمان(عج) رسیدم مشاهده کردم جان به بدن این شهید مراجعت کرد، چون شهید به احترام امام زمان(عج) سرش را خم کرد، به نحوى که سر او تا روى سینه خم شد و دوباره به حالت اولیه برگشت.

در آن لحظه وقتى احساس کردم حضرت صاحب الزمان(عج) در موقع تدفین آن عزیز حضور یافته است، حالم منقلب شد و نتوانستم با مشاهده این صحنه عجیب و غیرمنتظره تلقین را ادامه دهم.

پس از اینكه حالم دگرگون شد و نتوانستم تلقین شهید را ادامه دهم، به کسانی که بالاى قبر ایستاده بودند و متوجه حال منقلب من نبودند اشاره کردم که مرا بالا بكشند.

وقتى آنها چشمان پر از اشك و حال دگرگون مرا دیدند، سراسیمه مرا از قبر بالا کشیدند و از من پرسیدند: چه شده؟ چرا تلقین شهید را تمام نكردید؟ در جواب به آنها گفتم: اگر صحنه هایى را که من دیدم شما هم مى دیدید مثل من نمى توانستید تلقین شهید را ادامه دهید، و اضافه کردم کسی دیگر برود و تلقین شهید را بخواند و تمام کند چون من دیگر قادر به ادامه این کار نیستم.




طبقه بندی: گزارش،  شهید و شهادت،  جبهه و دفاع مقدس،  خاطره، 
برچسب ها: خاطره، شهید، امام زمان(عج)،  
[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 06:43 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
پوستر شهید همّت وصیت‌ شهید مدافع حرم

تا شهدا - شهید محمودرضا بیضائی از شهدای مدافع حرم، متولّد 18 آذر 1360 در شهر تبریز است؛ او از مربیان بچه‌های بسیج در پایگاه‌های درون شهری هم بوده و بسیاری از بچه‌های پایگاه که دوره‌های آموزشی بسیج دانش‌آموزی و دانشجویی را پیش او گذرانده‌اند، خاطرات جالبی از او دارند.

شهید بیضائی با توجه به تحولات میدانی کشور سوریه و هتک‌ حرمت‌ها به حرم حضرت زینب کبری(س) به‌دست گروه‌های تکفیری، برای دفاع از این حرم‌های شریف و همراهی با یک تیم رسانه‌ای مستندساز به سوریه رفته بود؛ او در روز یکشنبه 29 دی‌ 92 مصادف با ولادت حضرت رسول(ص)ف در سن 32 سالگی بر اثر انفجار یک تله انفجاری به شهادت رسید؛ شهید بیضایی ساکن اسلامشهر تهران بود و هم‌اکنون از او یک دختر 3 ساله به‌ نام کوثر به یادگار مانده است.

احمدرضا بیضائی سه سال از برادر شهیدش بزرگ‌تر است؛ او در مقطع دکترای حرفه‌ای رشته دامپزشکی تحصیل کرده‌ و در حال حاضر عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی است. احمدرضا خاطرات فراوانی با برادر شهیدش دارد که نقل برخی از آنها در ادامه می‌آید:

ساچمه‌ای در بند انگشت


وزش نسیم هم چنان ادامه دارد

طبقه بندی: جبهه و دفاع مقدس،  خاطره،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس، شهید،  
[ دوشنبه 19 آبان 1393 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  

درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic