نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان
برگ‌هایی از زندگی مشترك با یك شهید در گفت‌وگوی «جوان» با فخری افتخاری، همسر شهید غلامرضا جوكار
حكایتی تكراری در زمان جنگ تحمیلی وجود داشت كه خلاصه‌اش می‌شد رزمنده‌ای به جبهه رفت‌، جنگید، شهید شد و خانواده‌ای عزیزی را از دست داد.
نویسنده : علیرضا محمدی 
حكایتی تكراری در زمان جنگ تحمیلی وجود داشت كه خلاصه‌اش می‌شد رزمنده‌ای به جبهه رفت‌، جنگید، شهید شد و خانواده‌ای عزیزی را از دست داد. اما وقتی توی همین ماجرای تكراری ریز می‌شوی، جهانی تازه‌ پدیدار می‌شود به عمق یك دنیا عشق و علاقه‌ای كه بین این رزمنده و خانواده‌اش وجود داشت. حالا مادری یا همسری از این رزمنده باقی مانده بود كه باید داستان رزمندگی را همچنان ادامه می‌داد. می‌ایستاد، ‌می‌جنگید، تنها می‌ماند و... بالاخره می‌ساخت. داستان همسران شهدا كه عموماً در عنفوان جوانی یار خود را از دست می‌دادند، ‌از همین ماجراهای غریبی است كه اگر بارها بشنویم، باز هم تازگی دارد. آخر همه عشق و علاقه یك زن، لباس رزم پوشیده و به جبهه رفته بود. «آن هم وقتی كه همسرش تنها 17 سال داشت و كودك چند ماهه‌اش را به آغوش می‌كشید.» این سطور گوشه‌ای از داستان زندگی فخری افتخاری، همسر شهید غلامرضا جوكار است كه دقایقی همكلامش شدیم تا یك دنیا حرف و خاطره را برای‌‌مان بازگو كند. قلم قاصر است به اندازه زمان و مجالی كه در اختیار داریم. اما به هرحال این ماییم و 22 ماه زندگی مشترك یك زن و خاطرات یك شهید.
 

خانم افتخاری چطور با شهید جوكار آشنا شدید و كلاً چقدر با هم بودید؟

من متولد 1344 هستم، 14 سالم بود كه با واسطه خواهرم، غلامرضا به خواستگاری‌ام آمد و عقد كردیم. از این زمان تا شهادت او كه در آذرماه 1361 بود، سه سال و خرده‌ای طول كشید. ما یك سال بعد یعنی در سال 59 ازدواج كردیم و ماحصل 22 ماه زندگی مشترك‌مان یك فرزند به نام امیر بود. از همین 22 ماه هم شاید چهار، ‌پنج ماهش را بیشتر در كنار هم نبودیم، غلامرضا به دانشكده افسری شهربانی در تهران می‌رفت و هفته‌ای تنها دو روز به اصفهان می‌آمد و در خانه بود. فرصتی هم اگر پیش می‌آمد به جبهه می‌رفت و این طور شد كه در همین چند ماه در كنار هم بودن، شیرین‌ترین لحظات زندگی‌ام رقم خورد.

‌انگار دخترهایی كه در دهه شصت و با وضعیت جنگ در آن روزگار زندگی خود را شروع می‌كردند، معیارهای خاصی برای ازدواج و زندگی مشترك داشتند؟

بله، ‌اغلب ما می‌دانستیم كه داریم در شرایطی بنیان‌ زندگی‌مان را پایه‌ریزی می‌كنیم كه جنگی به این كشور تحمیل شده و جوانان برای حفظ كشور و نظام اسلامی به جبهه می‌روند. خصوصاً جوانانی مثل غلامرضا با آن تقوا و احساس مسئولیتی كه نسبت به انقلاب داشتند، مشخص بود آرام و قرار نخواهند داشت و در مسیر جهاد قدم می‌گذارند. خود من وقتی كه با همسرم آشنا شدم و ازدواج كردیم، همیشه می‌دانستم او شهید خواهد شد. حتی وقتی كه با هم به تشییع شهدا می‌رفتیم، احساس می‌كردم مردم دارند غلامرضا را روی دوش می‌برند. یا در گلزار شهدا عكس همسرم را به جای تصاویر شهدا می‌دیدم، در حالی كه آن زمان غلامرضا در كنارم بود و با هم قدم می‌زدیم. با چنین تصوری و تنها با عشق و علاقه‌ای كه بین‌مان وجود داشت زندگی مشترك‌مان را آغاز كردیم. به كمترین‌ها قانع بودم و همین كه او در كنارم بود، راضی بودم. ما وقتی عقد كردیم تنها 20 یا 30 مهمان داشتیم. عروسی هم نگرفتیم و به جایش قرار شد به تهران برویم و خدمت امام برسیم. آن هم چون ایام دهه فجر بود، ‌میسر نشد و با ساده‌ترین شرایط و كمترین امكانات زندگی‌مان را شروع كردیم.

زندگی در كنار كسی كه مسیر جهاد را در پیش گرفته، چه حس و حالی داشت؟ از خلقیات شهید بگویید.

غلامرضا به واقع امام را دوست داشت و همیشه سخنرانی ایشان را گوش می‌كرد و هر وقت كه به دانشكده می‌رفت و امكان گوش كردن حرف‌های ایشان را نداشت از من می‌خواست آنها را ضبط كنم و بعد كه می‌آمد گوش می‌داد. ایشان جمعه شب به تهران می‌رفت و چهارشنبه غروب از دانشكده به اصفهان برمی‌گشت. همیشه هم ساعت 3 صبح به خانه می‌رسید. نماز شب می‌خواند و بعد نماز صبح و سپس به اتفاق هم صبحانه می‌خوردیم و ترك دوچرخه غلامرضا می‌نشستم و به خانه والدینم و سپس مادر ایشان می‌رفتیم. همه چیز ساده اما فوق‌العاده زیبا و دوست داشتنی بود. ما حتی تلویزیون و پنكه نداشتیم. پول خرجی را كم كم جمع می‌كردم و ملزومات اولیه زندگی را تهیه می‌كردم. غلامرضا اهل مادیات نبود. خیلی وقت‌ها با صدای گریه‌های نماز شبش از خواب بیدار می‌شدم. او پنج شنبه‌ها كه خانه بود برای فامیل كلاس احكام می‌گذاشت و با وجود ضد انقلاب و شرایط ناامنی كه آن ایام وجود داشت، دو شبی كه در خانه بود برای نگهبانی به مسجد می‌رفت. مادر ایشان بیماری پاركینسون داشت و من می‌دیدم كه این مرد چطور به مادر بیمارش خدمت می‌كند و هیچ چیز برایش كم نمی‌‌گذارد.

وقتی شهید شدند چند سال‌تان بود، از آن روزها بگویید. اصلاً به شما چه گذشت؟

من 17 سالم بود. امیر پسرمان هشت ماه و نیم داشت كه پدرش به جبهه رفت. آن روز را خوب به خاطر دارم. غلامرضا مرتب امیر را می‌بوسید و در آغوش می‌گرفت. بعد عكس ما را برای اولین و آخرین بار از توی كیفش درآورد و جای دیگری گذاشت. گفتم: غلامرضا دیگر ما را دوست نداری؟ گفت: چرا، اما می‌خواهم وقتی كه به جبهه می‌روم همه تعلقات دنیایی را از خودم دور كنم تا مبادا حب شما مانعم شود. بعد رفت و كمتر از دو ماه بعد خبر آوردند مجروح شده است. اولین روزهای آذرماه 1361 بود. برف سنگینی باریده بود كه برادرانم به دنبالم آمدند و گفتند غلامرضا مجروح شده و او را به تهران برده‌اند. می‌‌گفتند پایش زخمی شده اما من گفتم اگر زخمش سطحی است چرا به اصفهان نیاوردندش؟ به هرحال با بلیتی كه خدا بیامرز پسرخاله شهیدم برای خود و همسرش گرفته بود، با پرواز به تهران رفتیم. غلامرضا را در بیمارستان سعادت‌آباد تهران دیدم. آنجا بود كه فهمیدم تركش به شكمش خورده است. به او خون تزریق می‌كردند و شرایط مساعدی نداشت. از پزشكش پرسیدم كه گفت تمام اجزای داخلی بدنش مثل معده و روده و ریه و طحالش از بین رفته است. من وقتی متوجه شدم خیلی بی‌تابی می‌كردم. اما غلامرضا گفت: آرام باش. من از روحیه خوب تو خیلی تعریف كرده‌ام. حالا نشان بده كه چقدر صبرت زیاد است.

پس مدتی مجروح بودند و شما توانستید ایشان را در بستر ملاقات كنید؟ روحیه‌اش چطور بود؟

روحیه‌اش واقعاً عالی بود. به دلیل مجروحیت‌های شدیدی كه داشت، دكترها به ایشان آب نمی‌دادند. تا جایی كه سه بار پوست زبانش از خشكی جدا شد. اما از ما كه سعی می‌كردیم جلویش چای یا آب ننوشیم می‌خواست بخوریم تا او خیالش جمع باشد. وقتی كه غلامرضا به جبهه می‌رفت، امیر نه دندان داشت و نه نمی‌توانست راه برود. دندان امیر را در بیمارستان نشانش دادم كه خیلی ذوق كرد. گفتم راه هم می‌رود. از من خواست امیر را روی زمین بگذارم تا ببیند. دو قدمی به زحمت راه رفت و بعد گفت مواظب باش تا مبادا زمین بیفتد. خیلی به امیر علاقه داشت. برایم جالب بود كه غلامرضا در بیمارستان از من می‌خواست دعا كنم آنجا شهید نشود. دوست داشت باز به جبهه برگردد و روی خاك‌های تفتیده جنوب و غرب كشورمان به شهادت برسد. مرتب از من می‌خواست به یاد مظلومیت حضرت زینب كبری(س) بی‌تابی نكنم و صبور باشم.

چطور به شهادت رسیدند؟

21 آذرماه 1361 بود كه غلامرضا پس از 20 روز مجروحیت به شهادت رسید. روز قبلش برف زیادی باریده بود. من كه در منزل یكی از اقوام ایشان بودم، نتوانستم به ملاقاتش بروم. شدت بارش برف زیاد بود و فامیل ما در تهیه بنزین به مشكل برخورده بود. آن زمان بنزین كوپنی بود و سخت گیر می‌آمد. به خاطر بارش برف حتی تلفن‌ هم قطع شده بود و نتوانستیم با بیمارستان تماس بگیریم. شب قبل در منزل یكی از اقوام مهمان بودیم. دلشوره‌ عجیبی به جانم افتاده بود. بی‌قراری می‌كردم و امكان رفتن به بیمارستان وجود نداشت. همان شب ساعت 3 به ناگاه از خواب پریدم و گریه كردم. حدس زدم كه برای غلامرضا اتفاقی افتاده است. ایشان از چهار روز قبل بی‌هوش شده بود. هر كسی به عیادتش می‌رفت متوجه نمی‌شد اما من كه می‌رفتم چشمانش را باز می‌كرد و با هرچه قدرت در دستش مانده بود دستانم را می‌گرفت و فشار می‌داد. همان شب شهادتش هم ساعت 24 به ناگاه چشمش را باز كرده و خواسته بود امیر را به دیدنش ببرند. خدا حفظ كند خانم گودرزی پرستارش را، ایشان سعی كرده بود با ما تماس بگیرد اما تلفن قطع بود. حتی تصمیم گرفته بود آمبولانسی را به دنبال ما بفرستد اما آدرس نداشتند و به این ترتیب غلامرضا در حسرت آخرین دیدار فرزندش به شهادت رسید.

‌و شما ماندید و فرزندی شیرخواره و یك دنیا تنهایی. این وضعیت را چطور تحمل كردید؟

من 17 سال بیشتر نداشتم و در نبود پدربزرگ امیر حتی در گرفتن حق سرپرستی او به مشكل برخوردم. در دادگستری به من می‌گفتند كه تو خودت هنوز به سن قانونی 18 سال نرسیده‌ای و نیاز به سرپرست داری، چطور می‌خواهی فرزندنت را سرپرستی كنی. می‌خواهم بگویم با آن سن و سال كم، ‌از دست دادن همسر چیزی نیست كه بشود به راحتی تحمل كرد. در حالی كه فرزندی هم داری و باید برایش هم مادر باشی و هم پدر، اما دلم آرام بود كه غلامرضا در مسیری رفت كه ارزشش را داشت. قبلاً اشاره كردم كه همیشه می‌دانستم او روزی به شهادت می‌رسد. اصلاً سعادت شهادت حق او بود كه به آن رسید. حالا درست كه یك دنیا تنهایی برایم باقی مانده بود. خانم‌ها بهتر می‌دانند كه همسر یك زن همه عشق و امید اوست. اما خدا صبری به من داده بود كه توانستم همه این سختی‌ها را تحمل كنم. تصور اینكه او در راه درستی قدم گذاشته بود، بهترین تسكین و آرامش‌بخش بی‌قراری‌هایم بود.

به نظر شما تفاوت شرایط یك مادر شهید و یك همسر شهید در چیست؟

مادر همه زندگی‌اش فرزندانش هستند. من خودم مادر هستم و خوب درك می‌كنم كه یك مادر شهید چه احساسی می‌تواند داشته باشد. اما دید یك زن به همسرش تفاوت‌هایی دارد. تمام عشق یك زن در همسرش خلاصه می‌شود و او همه عشقش را از دست می‌دهد.

پس از شهادت همسرتان وجودش را در زندگی‌تان مشاهده كرده‌اید؟

بارها و بارها در لحظه به لحظه زندگی وجود او را احساس كرده‌ام. زمانی كه امیر دو سال بیشتر نداشت مریضی سختی گرفت و به شدت تب كرد. من به خدا گفتم بعد از غلامرضا دیگر امیر را از من نگیر. همان شب خواب دیدم غلامرضا با لباس رزمش آمد و شربتی را به امیر داد. از خواب كه بیدار شدم دیدم تبش فروكش كرده و تا همین الان كه جوانی 33 ساله ‌است، دیگر هیچ وقت تب نكرده است. یا می‌توانم بگویم واسطه ازدواجم با آقا‌مصطفی خود غلامرضاست. من اصلاً قصد ازدواج نداشتم. تا اینكه شهید به خوابم آمد و گفت ازدواج كن و تو دیگر همسر آقا‌مصطفی می‌شوی. در خواب گفتم خجالت نمی‌كشی این حرف را می‌زنی من همسر تو هستم. اما شهید گفت تو باید ازدواج كنی و جالب اینجاست كه تا آن لحظه همسر كنونی‌ام را نمی‌شناختم و نمی‌دانستم او كیست. بعدها ایشان به خواستگاری‌ام آمد و فهمیدم اسمش مصطفی است و از قضای روزگار متوجه شدیم آقامصطفی و شهید همسنگر بوده‌اند. اینكه در قرآن آمده شهدا زنده‌اند، بارها به من ثابت شده است. ما در لحظه به لحظه زندگی وجود شهید غلامرضا جوكار را احساس كرده‌ایم.





طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: مصاحبه، همسر، شهید، دفاع مقدس،  
[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic