نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان
«طرحی از یك زندگی، روایتی از یك مبارزه» در گفت‌وشنود منتشر نشده با علامه شیخ‌محمدتقی بهلول‌گنابادی

این مصاحبه را حدود 10 سال پیش گرفتم، در سفری كه در مشهد اقبال هم‌صحبتی با شیخ را پیدا كردم. او در آستانه 100سالگی همچنان پرنشاط و بذله‌گو و زبان روایت خویش را نگه داشته بود. به باور او هر انسانی دنیایی بود كه می‌شد با گفتن‌های مكرر و یكسان با او، نتیجه‌های متفاوت گرفت. او این نتیجه را در پی سیر آفاق و انفس و دیدن و فهمیدن آدم‌های گوناگون دریافته بود، از این رو از مصاحبه‌های مختلف و روایت‌های شبیه به هم ملول نمی‌گشت و حتی آن را لازم می‌شمرد.  این گفت‌وشنود نشر نایافته را در سالروز رحلت فقید سعید و عالم مجاهد، مرحوم علامه شیخ‌محمد‌تقی بهلول‌گنابادی به خوانندگان ارجمند «جوان» تقدیم می‌دارم و برای روحش علو مقام و مرتبت می‌خواهم.

حاج آقا اسم اصلی شما چیست؟
 
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. پیش از اینكه شناسنامه و فامیلی گرفتن باب شود، من در دهان مردم به بهلول مشهور شده بودم، چون می‌گفتند كه كارهای این نوجوان شبیه به بهلول دوره امام صادق(ع) است. وقتی امر پهلوی شد كه باید شناسنامه و نام فامیلی باشد، شناسنامه را گفتم نام فامیل را همان بهلول بنویسید. محمدتقی بهلول. تا قبل از پهلوی كسی فامیل نداشت. همه حسن، حسین، علی و... بودند و تفكری، تشكری، تذكری، اعتمادی و اقتصادی نداشتیم. وقتی گرفتن شناسنامه اجباری شد، از آنجا كه مردم مرا به اسم بهلول می‌شناختند، من هم با همین اسم شناسنامه گرفتم. 
 
برای بسیاری این سؤال مطرح است كه شما چگونه‌ گذران می‌كنید؟ آیا خانه و كاشانه‌ای دارید؟
خیر، ندارم. بنده 
بابل 2011
جز چهار سال در ایران و یك سال در افغانستان همیشه مجرد بوده‌ام. همسر اولم را كه به دلیل تحت تعقیب بودن از سوی حكومت رضاخان طلاق دادم كه به خاطر زندگی من به زحمت نیفتد، همسر دومم را هم بعد از خلاصی از زندان كابل گرفتم كه هنگام زایمان فوت كرد و بچه هم مرده به دنیا آمد. 
 
حافظه فوق‌العاده زیاد شما همیشه ضرب‌المثل بوده است. از پیشینه آن چه خاطره‌ای دارید؟
همین طور است. از چهار سالگی حافظه عجیبم باعث شد پدرم به‌ جای گفتن اوسنه (افسانه) به من جغرافی یاد بدهد و در شش سالگی، در حالی كه هنوز الفبا را هم یاد نگرفته بودم، برای خودم یك جغرافیدان حسابی بودم و هر چیزی را كه در مورد ممالك عالم از من می‌پرسیدند جواب می‌دادم و این حالت فهمیدگی در من بود.
 
شغل مرحوم پدرتان چه بود؟
 
پدرم دادستان سبزوار و مدرس بزرگ شهر و در حكمت شاگرد حاج ملا هادی سبزواری حكیم مشهور سبزوار و در خارج فقه و اجتهاد شاگرد حاج میرزا ابراهیم كلیم سبزواری و خودش هم آدم بزرگی بود. 
چطور شد شما با این همه استعداد به‌جای تحصیل در مدارس جدید، علوم دینی خواندید؟ چون آن دوره آغاز پیدایش مدارس جدید بود. 
 
اتفاقاً دو معلم كه پیش پدرم عربی می‌خواندند، وقتی حافظه و استعدادم را دیدند به پدرم گفتند: این بچه را تحویل ما بده و ما در عرض سه سال شش كلاس ابتدایی را به او درس می‌دهیم! پدرم هم می‌خواست این كار را بكند، اما خدا خواهی شد كه حكم عزلش از تهران آمد و او هم عصبانی شد و گفت: در سبزوار نمی‌ماند و مرا به گناباد برد. در گناباد هم كه مدرسه جدید نبود و به مكتب خاله پدرم رفتم و قرآن را در هشت سالگی حفظ شدم. اگر این عزل پیش نمی‌آمد، در لامذهبی از تیمورتاش هم كه می‌گفت: به 70 دلیل ثابت می‌كنم خدا نیست بالا می‌زدم!
 
بعد از مكتب از پدرم درس عربی یاد گرفتم و روضه‌خوان مجالس زنانه شدم تا وقتی كه 14 ساله و بالغ شدم و دیگر پدرم اجازه نداد در مجالس زنانه روضه بخوانم. در مجالس مردانه هم كه خجالت می‌كشیدم بخوانم، برای همین شش ماه فقط درس خواندم تا در شب شهادت امام حسن مجتبی(ع) در مسجد بیلند گناباد روضه‌خوانی كردم و دیگر روضه‌خوان مجالس مردانه شدم. 
 
قضیه مواجهه شما با صوفی‌های گناباد چیست؟ ظاهراً در این عرصه هم سابقه‌ای دارید.
 
بالای منبر با تعریف قصه‌هایی، قلنبه‌هایی را بار مرشدشان می‌كردم، بدون اینكه اسمش را بیاورم، اما كسانی كه می‌شنیدند خوب می‌فهمیدند منظورم كیست. چند بار كه این كار را كردم، مریدان آن مرشد تصمیم گرفتند مرا بكشند. یك شب كه می‌خواستم برای روضه بروم، سر راه مرا گرفتند و قصد جانم را كردند، اما خداخواهی شد كه اسدالله اردلانی مشهور به اسدالملك گرجستانی، فرماندار گناباد كه از مهمانی برمی‌گشت تا به فرمانداری برود، به این جنگ رسید و سوت زد و سربازها از سربازخانه ریختند و آنها را گرفتند. 17 روزی هم در حبس بودند و بعد پدرم آنها را بخشید. بعد هم برای اینكه من از جنگ و دعوا با صوفی‌ها نجات پیدا كنم، مرا به سبزوار برد. در آنجا شش ماهی منبر نرفتم و بعد باز مردم مرا بر منبر كردند. اگر به‌جای منبر رفتن دنباله درسم را می‌گرفتم مجتهد بزرگی می‌شدم. 
 
مبارزه با رضاخان را از چه زمانی آغاز كردید؟ شرایط در آن روزها چگونه بود؟
 
از همان منبرهای سبزوار. رضاخان اعلامیه داده بود كه در دوره سابق كه آخوندها به نام امر به معروف و نهی از منكر مزاحم مردم می‌شدند، دولت ایران ضعیف بود و به كارها نمی‌رسید. امروز دولت ایران قوی شده است و به همه كارها می‌رسد و هر كاری را كه خوب باشد، خود دولت عمل می‌كند و هر كاری كه بد باشد، خود دولت منع می‌كند. كار خوب آن است كه مجلس شورای ملی آن را خوب بداند و كار بد آن است كه مجلس شورای ملی آن را بد بداند! تمام آخوندها، از این به بعد حق ندارند به نام امر به معروف و نهی از منكر مزاحم مردم شوند و اگر شدند تبعید و مجازات خواهند شد. 
در این بین دو عالم بزرگ را هم شهید كرد. یكی حاج شیخ‌محمدتقی بافقی‌یزدی، شوهرخواهر حاج‌شیخ‌عبدالكریم حائری كه زن پهلوی را كه بی‌چادر وارد حرم حضرت معصومه(س) شده بود بیرون كرده بود و رضاخان هم او را به تهران تبعید كرد و هشت سال تحت نظر گرفت تا سرانجام در غربت مرد. یكی هم حاج‌آقا نورالله نجفی، برادر آقانجفی اصفهانی كه می‌خواست پهلوی را از كارهای خلاف شرعش منع كند، اما پهلوی دستور داد به‌جای دارو به او زهر دادند و او را از بین برد. این خبرها كه در سبزوار به من رسید، مخالفت خود را با او شروع كردم و در میان قصه‌ها و لطیفه‌هایی كه بر منبر برای مردم تعریف می‌كردم، اصل موضوع را به آنها می‌فهماندم. این منبرها ادامه داشتند تا به واقعه مسجد گوهرشاد ختم شد. 
 
چه شد با این همه استعداد درستان را تا مرحله اجتهاد ادامه ندادید؟ برحسب آنچه نقل شده از مرحوم آیت‌الله اصفهانی دستوری داشته‌اید. داستان چه بود؟
 
قصد داشتم این كار را بكنم. من سطح را پیش پدرم خواندم. كمی هم در قم درس خواندم. بعد مادرم را به نجف بردم و قصد داشتم برگردم و او را بگذارم و باز برای ادامه تحصیل به آنجا برگردم. در نجف آسیدابوالحسن اصفهانی مرجع بزرگ وقت بود. از من پرسید: «به چه كار به نجف آمده‌ای؟» عرض كردم: «مادرم را برای زیارت آورده‌ام، او را به ایران برمی‌گردانم و خودم برمی‌گردم و درس خارج می‌خوانم تا اجازه اجتهاد بگیرم.» سؤال كردند: «مقلد چه كسی هستی؟» جواب دادم: «شما.» گفتند: «پس به فتوای من ادامه تحصیل برای تو حرام قطعی و منبر و مؤعظه و مبارزه با پهلوی واجب عینی است. مبارزاتی كه تو با پهلوی كرده‌ای خبرش به ما رسیده است. برگرد و به مبارزه علیه رضاخان ادامه بده.» من هم همین كار را كردم و مدت هشت سال در همه شهرهای ایران منبر رفتم و علیه پهلوی افشاگری كردم. 
 
در تهران هم منبر می‌رفتید؟
 
بله، منبرهای مهم. یكی از آنها در مسجد شاه در شب ولایتعهدی محمدرضا بود كه آتش به پا كردم. داستان خوشمزه‌ای دارد كه الان مجال بیانش نیست. بعد از آن دستگیرم كردند و 11 شب در زندان بودم. 
 
چه شد كه آزادتان كردند؟
 
مردم تهران، مردم فهمیده‌ای بودند. مثل مردم مشهد نبودند. مردم مشهد اگر كار مردم تهران را می‌كردند، اصلاً حادثه مشهد به وجود نمی‌آمد. مردم تهران خواستند از من حمایت كنند، نزدند و نكردند، به نرمی 4 هزار نفر سیاه‌پوش شدند و در كوچه‌ها و بازارهای تهران قدم زدند و شعار دادند: «ما شاه بابی نمی‌خواهیم/ شاه وهابی نمی‌خواهیم/ ما نان ارزاق نمی‌خواهیم/ پلیس و قزاق نمی‌خواهیم.» به گوش پهلوی رسید. رئیس شهربانی را خواست كه چه كار كردی كه مردم ضد من شعار می‌دهند؟ گفت یك آخوند گنابادی بود، روی منبر حرف‌های بیخودی زد، گرفتیم و حبسش كردیم. گفت آزادش كنید. اگر مردم مشهد آن وقتی كه مرا جلوی مسجد گوهرشاد در اتاقی زندانی كرده بودند و مردم ریختند مرا از زندان بیرون كشیدند و رئیس شهربانی كه آمد مقابله كند، زدند او را كشتند، اگر آن كارها را نمی‌كردند، جنگ مشهد پیش نمی‌آمد. اگر مردم مشهد مثل مردم تهران به زور مرا از حبس بیرون نمی‌كشیدند و می‌رفتند و همان طور نمایش‌ها می‌دادند، خود به خود یله می‌شدم، ولی نكردند و در آنجا آن طور نفله شدند. 
 
چطور توانستید از غائله مسجد گوهرشاد بگریزید؟ می‌دانید كه این مسئله تا سال‌ها اسباب داستان و شایعه شده بود؟
 
همان‌هایی كه آنجا جنگ می‌كردند مرا از معركه بیرون كشیدند و به خانه زنی بردند كه پنهان‌داری كرد و سر فرصت، مرا از بیراهه‌هایی به ده سیس‌آباد رساند و طی 30، 40 روز خود را به افغانستان رساندم. در افغانستان پیش استاندار هرات رفتم و قضیه را برایش شرح دادم. مرا در اتاقی حبس كرد تا از كابل كسب تكلیف كند. یك ماهی آنجا بودم و بعد مرا به كابل بردند. در آنجا گفتند: اگر به زندان قناعت داری بمان، والا به ایران برگرد. ناچار بودم قناعت داشته باشم. اگر به ایران برمی‌گشتم كارم تمام بود. در زندان‌های مختلف افغانستان مدت 31 سال زندانی بودم. 
 
بعد از آزادی به مصر رفتید؟
 
بله، بعد از 31 سال به من گفتند: اگر بخواهم می‌توانم در افغانستان بمانم، والا آزادم و هر جا كه می‌خواهم می‌توانم بروم! دیدم آنجا بمانم حساب و كتاب ندارد و باز حكومتشان كه عوض شود ممكن است زندانی‌ام كنند. گفتم مرا به مصر بفرستید كه دارالعلم است. آنها هم با هواپیما مرا به مصر فرستادند. در آنجا در مسافرخانه‌ای جا گرفتم. چهار طلبه ایرانی در رادیوی مصر كار می‌كردند، در آنجا آنها احساس كردند كه اگر این شیخ اینجا بماند بازار ما را می‌شكند، پس كاری كنیم اقامتش در اینجا طولانی نشود و محكوم به اخراج شود كه آسوده باشیم. این یك توطئه‌ای بود كه آن چهار نفر علیه ما درست كردند. آنها آمدند دیدنم. پرسیدم: «در اینجا چه كار كنم؟» جواب دادند: «هیچ كاری نكنید و آسوده بنشینید، خود ما می‌رویم با مقامات عالی صحبت می‌كنیم و برای شما یك كرسی‌ای، چیز عالی‌ای درست می‌كنیم.» آنها ما را به انتظار گذاشتند.
 
 
مقصودشان این بود كه اقامتم طولانی و محكوم به اخراج شوم. من هم كه نمی‌فهمیدم فقط یك ماه وقت دارم و اعتبار گذرنامه‌ام یك ماه است! به انگلیسی نوشته بود. این بود كه ماندم و یك ماه گذشت ولی یك كار دیگر هم كردم. در مدتی كه آنجا بودم، به جامع‌الازهر هم رفتم و اعلام كردم هر كدام از طلبه‌ها در ادبیات عرب اشكالی داشته باشند، در اتاق خود بیكار هستم و اشتباهاتشان را رفع كنم.
 
 هر روز 40، 50 نفر از طلبه‌های الازهر برای پرسیدن اشتباهات درسیشان پیشم می‌آمدند. بعد از یك ماه كه آنجا بودم، یك روز صاحب مسافرخانه آمد و به ما گفت: از دوره اقامت شما سه روز گذشته است یا باید تمدید اقامت كنید یا خارج شوید، چون شهربانی به ما گفته است اگر كسی حتی یك روز هم از اقامتش گذشته بود، به شهربانی اطلاع بدهیم، ما تا به حال اطلاع نداده‌ایم. یا بروید یا مجبوریم شما را تحویل شهربانی بدهیم.
 
 
من كه دیدم این طور است، تصمیم گرفتم بروم، چون پیش خود فكر كردم حال كه این طور شده است نمی‌توانم بمانم. فهمیدم آن چهار طلبه به من خیانت و مرا غافل كرده‌اند! وقتی این را فهمیدم، هر كدام از آن طلبه‌ها كه می‌آمد اشتباهات درسی‌اش را بپرسد، می‌گفتم فردا دیگر نیا كه می‌خواهم بروم. یك روز برنامه ما این بود كه به تك تك طلبه‌ها این را گفتم. یك نفرشان گفت: چرا اینطور می‌گویید؟ چرا نمی‌مانید كه از شما استفاده كنیم؟ گفتم آمده بودم دائمی اینجا بمانم، ولی اینطور واقعه‌ای شد و چهار نفر به من گفتند برایت كارت را درست می‌كنیم و نكردند و حالا از مدت اقامتم گذشته است و باید مرا تحویل شهربانی بدهند و شهربانی هم مرا به ایران پس بدهد. یكی گفت: «اگر بتوانم برای شما اقامت بگیرم می‌خواهی؟» گفتم: «بله، ولی قانوناً كه ممكن نیست.» گفت:‌«شما به این دلیل می‌گویی كه قانوناً نمی‌شود، چون مرا نمی‌شناسی! من پسر وزیر تبلیغات مصر هستم، الان به پدر خود می‌گویم برود پیش خود عبدالناصر و برایت اقامت بگیرد و محتاج هیچ جا نیستم.»
 
 
رفت و به پدرش گفت و پدرش گفت بیاید او را ببینم و شب مرا مهمان كرد و بعد از اینكه رفتم خوابیدم، او رفت و با جمال عبدالناصر حرف زد كه تو تا حالا آدم‌هایی را كه آورده‌ای ضد پهلوی صحبت كنند، هیچ فایده‌ای نداشته‌اند! این را نگه دار كه می‌تواند ضد پهلوی صحبت كند. فردایش آمدند و گفتند: اداره رادیو شما را خواسته است. رفتم آنجا و رئیس آنجا بی‌معطلی گفت: شما از طرف جمال عبدالناصر به مسئولیت شعبه عربی و فارسی تبلیغات رادیوی جامع‌الازهر مقرر شده‌اید، اگر قبول می‌كنید این قرارداد را امضا كنید. خدایی شد. طی‌الارض‌های ما از این جور طی‌الارض‌هاست. 
 
چه سالی به ایران برگشتید؟
 
سال 1345. 
 
مقداری هم درباره صفات فردی و البته عجیب شما بپرسیم. تا جایی كه ما مشاهده كرده‌ایم شما همیشه پرانرژی و سالم بوده‌اید. رمز آن چیست؟
 
زندگی‌ام از اول ساده بود. برای خوردن كه چیز زیادی نمی‌خواهم. چای كه نمی‌خورم. به هیچ جای خوابی مقید نیستم و هر جا كه خوابم آمد، می‌گیرم می‌خوابم! در تمام مدتی كه بوده‌ایم، به همین ترتیبی بوده است كه الان می‌بینید. تمام مدت زندگی ما به همین رویه بوده است. 
 
بسیاری معتقدند شما طی‌الارض دارید، آیا این حرف صحت دارد؟
 
خیر، طی‌الارض به معنایی كه مورد نظر آنهاست ندارم و اصلاً طی‌الارض را قبول هم ندارم. هر كسی دارد خوش به حالش! از خودش بپرسید. طی‌الارضی كه من دارم غیر از این طی‌الارض است و به این معنا نیست كه بدون وسیله از اینجا حركت كنم و كمی بعد در جای دیگری باشم. طی‌الارضم این طور است كه وقتی اراده كاری را می‌كنم، خدا به صورت فوق‌العاده اسباب آن كار را برایم فراهم می‌كند. مثلاً الان تصمیم بگیرم بروم مشهد كمی كه سر جاده بایستم، خدا وسیله‌ای را می‌رساند و معطل نمی‌مانم. یك جور ارتباطی با خدا دارم كه وقتی به چیزی محتاج می‌شوم، وسایلش را برایم فراهم می‌كند. یك بار هم همین جا سر راه ایستاده بودم برای مشهد. ماشینی آمد و دست بالا كردم كه نگه دارد، نگه نداشت. دو ساعت بعد از آن ماشین دیگری آمد و سوار شدم. آن ماشینی كه نگه نداشته بود، در نیمه راه ایستاده و سه چهار ساعت معطل شده بود. ماشین بعدی كه مرا سوار كرد، مرا بُرد جلو. در قهوه‌خانه‌ای نشسته بودیم و ماشینی كه مرا سوار نكرده بود آمد و تعجب كرد كه ای! چطور این را كه سوار نكردم زودتر از من رسید؟ متوجه نشده بود كه بعد از او ماشین دیگری مرا سوار كرده و آورده بود. طی‌الارض به این معنا را دارم!
 
به دوا و دكتر هم محتاج شده‌اید؟ خاطراتتان به ویژه بخشی از آن كه درباره زندان درافغانستان است، نشان می‌دهد كه خود درمانی داشته‌اید و بی‌نیاز از طبیب بوده‌اید!
 
خیلی كم، برای اینكه از هفت سالگی چای نخوردم و خوراك خوردنم هم از روی طب‌الرضاست. قضیه رساله ذهبیه امام رضا(ع) را كه می‌دانید. خلفای عباسی خیلی جان دوست بودند، برای همین هر كدام یك دكتر اروپایی داشتند! مأمون هم همین طور بود. یك بار در حضور حضرت رضا(ع) پزشك اروپایی مأمون از ایشان پرسید: چطور جد شما كه طبابت را تصدیق كرده و گفته است: «العلم علمان: علم الادیان و علم الابدان» درباره طب كتابی ندارد؟ یا چرا قرآن درباره علم طب حرفی نزده است؟ حضرت رضا(ع) فرمودند: قرآن همه علم طب را در یك آیه فرموده است: «كُلُواْ وَ اشْرَبُواْ وَ لاَ تُسْرِفُواْ»(1) و جدم پیامبر اكرم(ص) فرموده‌اند: «الْمَعِدَه بَیْتُ كُلِّ دَاءٍ وَ الْحِمْیَه رَأْسُ كُلِّ دَوَاء، شكم مایه درد است و پرهیز مایه درمان». مأمون از حضرت رضا(ع) خواست رساله‌ای در طب بنویسند و «رساله ذهبیه» نوشته شد. در تمام عمرم از روی این رساله عمل كرده و خیلی كم بیمار شده‌ام. 
 
هنوز هم شنا می‌كنید؟ عكس‌هایش را دیده‌ام!
 
بله، هر وقت فرصتی پیش بیاید شنا می‌كنم. چندین بار با شنا خودم را به بصره رساندم و برگشتم!
 
مثل اینكه در آرام كردن كودكان بی‌قرار هم توانا هستید. یك بار خود من در سفری از مشهد به تهران شاهد بودم كه خانمی نمی‌توانست كودكش را آرام كند و شما او را بغل كردید و آرام شد! داستان چیست؟
 
بله، من متخصص هستم در نگهداری از بچه كوچك و 12 بچه بی‌مادر را در زندان افغانستان كه بودم بزرگ كرده‌ام، از شیرخوارگی تا زمانی كه توانستند روی پای خود بایستند. 
 
چند خواهر و برادر دارید؟
 
یك خواهر داشتم كه در زندان افغانستان كه بودم خبر فوتش بعد از فوت پدر و مادرم به من رسید. 
 
تألیفاتی هم دارید؟
 
بله، 200 هزار شعر گفته‌ام كه همه را حفظ هستم. یك ایده‌آل بهلول هم در جواب ایده‌آل میرزاده عشقی نوشته‌ام. این قصه را خوانده‌اید؟
 
بله، كمی از آن را خوانده‌ام. 
 
اگر خوانده‌اید می‌دانید پرده اول پرده معاشقه مریم و جوان است. پرده دوم مرگ تأسف‌آور مریم است. پرده سوم پدر مریم كه آرزوی انتقام دارد. من هم ایده‌آل بهلول را نوشته‌ام. پرده اول ازدواج حضرت زهرا(س) و حضرت علی(ع)، پرده دوم وفات حضرت زهرا(س) و پرده سوم مذاكره بین خود و حضرت علی(ع) كه از حضرت علی(ع) سؤال می‌كنم و ایشان جوابم را می‌دهند. یك كتاب درباره كربلا دارم به اسم «واقعه امام حسین(ع)» و مثنوی بهلول را دارم كه در 123 هزار بیت بر وزن مثنوی مولاناست. 
 
یكی دو خطش را برایمان می‌خوانید؟
 
بشنو از خر چون حكایت می‌كند
و از گرانباری شكایت می‌كند 
كه به پشتم تا كه پالان كرده‌اند
زیر بارم زار و نالان كرده‌اند
 
نمی‌خواهید اینها را چاپ كنید؟
 
چرا، كم‌كم ان‌شاءالله! یك عده می‌خواهند این كار را بكنند. 
 
پی‌نوشت‌: 
(1) قرآن كریم، سوره اعراف، آیه 31
نویسنده : محمدرضا كایینی 



طبقه بندی: گزارش،  فرهنگی، 
برچسب ها: گزارش، مصاحبه، محمد تقی بهلول،  
[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 04:28 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات