تبلیغات
نسیم فرخی

نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان
خاطرات شاعران


موزه
عباس خوش عمل

با گروهی از اساتید و دانشجویان دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران برای سفری تحقیقاتی-تفریحی به کابل پایتخت کشور دوست و برادر افغانستان رفته بودیم.بامداد جمعه ای که اغلب همراهان هنوز از خواب بیدار نشده بودند ، تک و تنها از محل اقامتمان بیرون آمدم تا در کوچه پسکوچه های محلات تاریخی کابل گردشی بکنم.سرِ یک کوچه ی قدیمی با خانه های نیمه مخروبه، دیدم روی دیوار بر تکه مقوایی نوشته بودند: «موزه» و
 با فلش انتهای کوچه را نشانه رفته بودند.کنجکاو و خوشحال وارد کوچه شدم تا به موزه برسم.هر سه چهار متر که می پیمودم باز با تکه مقوایی که رویش کلمه ی موزه نوشته شده بود و فلشی زیر آن قرار داشت مواجه می شدم.
نمی دانم چقدر راه رفتم و چند تابلو مقوایی نشان دهنده ی موزه را دیدم و رد کردم تا بالاخره رسیدم به محل موزه ؛ یعنی مغازه ای بزرگ که روی درِ چوبی دو لنگه ای آن که بسته بود، با خطی درشت و ناهموار نوشته بودند:موزه.هرچه کردم تا از رخنه وروزنه ای درون موزه را بنگرم موفق نشدم.یکدفعه نگاهم افتاد به پیرمردی سپیدموی و خوش رو که یکی دومتر آنطرفتر از موزه نشسته بود و نخ می تابید.نزدیکش رفتم و بعد از سلام پرسیدم:موزه کی باز می شود؟نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت:موزه؟...ها!مولاجان الان می آیه.فهمیدم که مسئول موزه فردی به نام مولاجان است.
محو تماشای نخ تابی پیرمرد شده بودم که باصدایی بلند مخاطبم ساخت و گفت:مولاجان آمد ، مولاجان آمد.نگاه کردم کامل مردی بدریخت و زشت صورت به موزه نزدیک می شد.خود را به او رساندم و سلام کردم.بی آن که جوابم را بدهد قفل از در چوبی موزه برگرفت و ....
چشمتان روز بد نبیند.ناگهان مواجه با مغازه ای شدم که بردرو دیوارش پوتینهای کهنه ی ارتشی ساخت روسیه و گالشهای مندرس پلاستیکی ساخت کشور خودمان ایران را آویخته بودند.رفتم دهان باز کنم و بپرسم پس موزه کو؟که فوری دو ریالی ام افتاد.یعنی فهمیدم که آن جا مغازه ی «موزه=کفش» فروشی یا کفشگری و پای افزار فروشی است؛نه محلی که در آن اشیاء و آثار تاریخی را نگهداری می کنند.
بی آن که حرفی بزنم راهم را کشیدم و به سوی اقامتگاهمان رفتم؛ در حالی که صدای نخراشیده و زمخت مولاجان گوشم را آزار می داد که می گفت:موزه چه شد؟موزه نخواستی؟....بعد از ناهار وقتی حکایت موزه یابی ام را برای همراهان تعریف می کردم از خنده روده بر شده بودند. 



طبقه بندی: خاطره،  طنز و شوخی،  شاعران ایرانی، 
برچسب ها: خاطره، طنز، شاعر،  
[ یکشنبه 15 آذر 1394 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424