نسیم فرخی
یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من
نویسندگان
لینک دوستان
کلافه از گرما در حال پاک کردن عرق های سر و صورتمان بودیم که یک جفت هدهد مقابل جیپ روی زمین  نشستند و شروع به دم تکان دادن کردند. 
هدهد/ روایتی از سرهنگ عبدالله صالحی
تا شهدا: اگر اشتباه نکنم شهریور سال 64بود. محل اسکان گردان ما نزدیک ایستگاه حسینیه جنوب، دو راهی خرمشهر به اهواز بود. ماموریت داشتم نامه محرمانه ای را از ستاد اهواز به فرمانده گردان برسانم. 

ساعت 3 بعد از ظهر بود که با یک جیپ نظامی یک سرباز راننده حرکت کردم. از تاکیدی که در محافظت نامه کردند، حدس زدم محتوای آن بسیار مهم و ضروری باشد. از طرفی، به علت اینکه دشمن موفق به کشف رمز گردان شده بود، از خواندن آن از طریق بی سیم خودداری کرده بودند.

 در اوج گرمای بعد از ظهر، اهواز را به سوی منطقه گردان پشت سر گذاشتیم. مسافت اهواز تا گردان حدود دو ساعت زمان می برد. به اواسط راه که رسیدیم با مشکل مواجه شدیم. دو فروند هواپیمای عراقی چند خودرو را بمباران کرده بودند و مقداری از جاده خراب و راه بندان شده بود. فقط آمبولانس ها بودند که آژیر کشان عبور می کردند.

 با جغرافیای منطقه تا اندازه ای آشنا بودم. با دیدن راه بندان و اضطرار نامه، خودم پشت فرمان نشستم و به بیابان زدم. جیپ های نظامی بسیار پر قدرت هستند و اگر جوش نیاورند، قادر هستند به راحتی روی تپه ماهور ها حرکت کنند. بیشتر از دو و نیم ساعت در راه بودیم که مشکوک شدم. هیچ گونه اثری از گردان و نیروهای دیگر نمی دیدیم.

 با نگاه به آمپر بنزین که به انتها چسبیده بود، حدس زدم از مسیر منحرف شده ام.

خوشبختانه یک گالن بیست لیتری بنزین داخل جیپ داشتیم. توقف کردم و با کمک راننده آن را داخل باک ریختیم و دوباره حرکت کردیم. هنوز مقداری نرفته بودیم که ماشین شروع به ریپ زدن کرد. متعجب به آمپر نگاه می کردم که دو سه ریپ دیگر زد و یکباره خاموش شد. ناچار پیاده شدم و کاپوت را بالا زدم . هر چه برق و بنزین و قسمت های دیگر موتور را نگاه و امتحان کردم، ایرادی ندیدم، اما روشن نمی شد. عرق ریز و کلافه به موتور نگاه می کردم که سرباز راننده گفت: «جناب سروان، شاید خفه کرده باشد.»

با بوی بنزین که به مشامم می رسید، خودم هم همچین حدسی می زدم. پیشنهادش را قبول کردم و در سایه تپه ای که نزدیک جیپ بود، نشستیم. کلافه از گرما در حال پاک کردن عرق های سر و صورتمان بودیم که یک جفت هدهد مقابل جیپ روی زمین  نشستند و شروع به دم تکان دادن کردند. 

در آن بیابان و موقعیتی که دچارش شده بودیم، حرکات آن دو پرنده تا اندازه ای برایمان جالب بود. بی اختیار جذب زیبایی و حرکات آنها شده بودیم. پس از مقداری جیک جیک، از زمین کنده شدند و به دنبال هم روی موتور و زیر سایه کاپوت نشستند و شروع به دم تکان دادن کردند. از روی موتور هم به انتهای کاپوت پر زدند و خیلی خونسرد کنار هم نشستند و شروع به نوک زدن به هم کردند. 

با نگاه به سرباز که اسمش محسن بود، دیدم او هم مثل من، تبسمی گوشه لبش نشسته است. با همان تبسم گفت: «جناب سروان، می بینی چه دنیایی دارند. کاش ما هم مثل اونها بودیم .»

با اشاره به دو قرقی که در آسمان جولان می دادند، گفتم: «از کجا می دانی که از دست آن دو تا به ما پناه نیاورده اند!»

-هر چی باشند باز هم از من و تو آزادترند. نوکر و ارباب خودشون هستند و هر جا که دلشون می خواد پرواز می کنند. راستی، اگه ماشین روشن نشد چه کار باید بکنیم؟ 

-چه کار داریم بکنیم، تا موقع خنک شدن موتور صبر می کنیم. اون زبون بسته ها هم استراحتی می کنند. اگر هم نشد، تو می مانی و من پیاده می روم.

بیست دقیقه ای گذشت. همان طور که به پشت خوابیده بودیم و آسمان را تماشا می کردیم، یک مرتبه با صدای دو غرش وحشتناک از جا کنده شدیم. دو هواپیمای دشمن بودند که از روی سر ما و جیپ عبور کردند. نگران چشم به دود و خط سیر آنها دوخته بودیم که چندین بمب در مسافتی جلوتر از ما ریختند و به دنبالش چند انفجار و دود ناشی از آن را هم دیدیم.

معطلی جایز نبود. به سرعت از جا کنده شدیم و به سوی جیپ دویدیم. از ریخت و شکل دو هواپیما فهمیدیم میگ هستند. به احتمال زیاد ما را دیده بودند و دوباره باز می گشتند. آن قدر عجله داشتم که هدهدها را فراموش کردم. سریع پشت فرمان نشستم و استارت زدم. خوشبختانه موتور با همان اولین استارت روشن شد و خوشحال شدم. ترمز دستی را خلاص کردم و سرم را از در نیم باز جیپ بیرون آوردم که فریاد بزنم محسن کاپوت را بخوابان و زود سوار شو! که حرف در دهانم ماند. 

محسن را جلو جیپ دیدم که دو پرنده پناهنده را با سرهای آویزان و بدن بی جان در میان پنجه هایش گرفته و با افسوس چشم به آنها دوخته است. قبل از این که دهان باز کنم لاشه ها را روی داشبورد گذاشت و پس از بستن کاپوت، سوار شد و حرکت کردیم. سکوت عجیبی بین ما حکم فرما شد. جوان بود و می دانستم دچار احساسات شده است. پنجه به سوی آنها دراز کردم و هر دو را به بیرون پرتاب کردم. محسن ناراحت گفت: «زبون بسته ها، ما ترسمون از قرقی بود اما یک جور دیگه مردند. راستی جناب سروان، نکنه از سر و صدای بمباران مردند؟»

همان طور که چشمم به جلو بود ، زمزمه کردم: «از بمباران که نه، از صدای غرش هواپیماها زهره ترک شدند...»   

*جنگ انسان حیوان 




طبقه بندی: خاطره،  جبهه و دفاع مقدس،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: خاطره، دفاع مقدس،  
[ پنجشنبه 28 آبان 1394 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ حسین رئیسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، فرحبخش است و دلگشا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، بر همگان می وزد و همه جا .

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، شکوفاینده است و عطرآگین.

نسیم همواره نمیوزد اما هرگاه بوزد ، عطر خوش دوستی را می پراکند و غم و اندوه را می زداید.

نسیم همواره نمی وزد اما هرگاه بوزد ، گیسوان درختان را پریشان می کند و گلها را به رقص می آورد و در این پریشانی و رقص ، آهنگی از جمعیت خاطر و سکون و آرامش نهفته است.

اینک نسیم فرخی آمده است تا هم پای نسیم صبا بوزد و پیام آور مهربانی ها و دوستیها باشد، اگر دلتان خواست خود را به خنکای این نسیم بسپارید و همپای آن تا دوردستهای محبت و شادمانگی ره بسپارید.

نسیم آمده است تا عطر عشق و محبتتان را در آسمان فرخی بپراکند

اینک این شما و این خنکای نسیم.

بهروز باشید و همیشه بهاری





نسیم فرخی مشتاقانه منتظر بهره گیری از اندیشه های سترگ شما خوبان است
تلفنهای ارتباط

03158534573 : داخلی
09132231292 : همراه
رایانامه
raeesi65@gmail.com

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
http://v2.p2up.ir/user/signup/ref:4424
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات